اسحق را او از همهكس بيشتر شناسد . پريزاد گفت : پسر عم خود را بطفيل خود بياور . گفتم : فرمان ، تراست . پس چون وقت دررسيد ، من برخاسته ، بخانهء خود برفتم . هنوز به خانه درنيامده بودم كه فرستادگان مأمون به من احاطه كرده ، مرا بعنف برداشتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، اسحق گفته است كه : فرستادگان مامون مرا بعنف برداشته ، نزد مأمون بردند . مأمون را در كرسى نشسته يافتم و بسى خشمگين بود . به من گفت : اى اسحق . آيا سرپيچ هستى ؟ گفتم : لا و اللّه . گفت : بازگو كه ترا قصه چيست ؟ گفتم : اى خليفه ، براستى بگويم . ولى مكان را خلوت كنيد . پس خليفه اشارتى فرمود . حاضران از ما دور گشتند . من حديث بخليفه بيان كردم و به او گفتم كه : حضور ترا بدخترك وعده دادم . خليفه گفت : اى اسحق ، كارى نيكو و بجا كردهء . پس آن روز را بعيش و نوش بگذاشتيم . ولى مأمون را خاطر بر آن دخترك مشغول بود .
چون وقت شام دررسيد ، بكوچهء كه زنبيل در آنجا بود ، روان شديم و من بمأمون گفتم : مبادا پيش دخترك نام من به زبان آورى . بلكه من در حضرت او از جملهء تابعان تو خواهم بود . پس بر آن معنى اتفاق كرده ، باهم برفتيم و بمكانى در زنبيل بنشستيم . ما را بمجلس بردند . دخترك ماهرو به من سلام داد . چون مأمون او را بديد ، از خوبى او شگفت بماند و از نيكوئيش بحيرت اندر شد و با او بحديث گفتن و شعر خواندن مشغول شدند . ولى دخترك ، چشم بمأمون دوخته ، بر او مسرور بود و مأمون نيز چشم بر جمال دخترك داشت . پس از آن دخترك عود گرفته ، راهى بزد و بخواند و پس از آن اشارت بمامون كرده ، به من گفت : پسر عم ترا نيز مشغله بازرگانى است ؟ گفتم : آرى . او نيز بازرگانست .