چون شب دويست و هشتادم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن دخترك در حال بخاست و به من گفت : آنچه از ما ديدى ، پوشيده بدار . من به آن ماهرو گفتم : حاجت بسپردن نبود . پس من او را وداع كردم . او كنيزك را فرمود با من تا در خانه بيامد و در بگشود . من بيرون آمده ، رو بخانهء خود گذاشتم و فريضهء صبح به جا آورده ، بخفتم . پس رسول مامون پيش من آمد و مرا بنزد او برد و روز را در نزد مامون بسر بردم . چون هنگام شام در رسيد ، مكانى را كه دوش در آنجا بودم ، بخاطر آوردم و از نزد مامون بيرون گشته ، بكوچهء كه زنبيل آويخته بودند ، برفتم . زنبيل را در همانجا آويخته يافتم .
بزنبيل بنشستم . مرا در زنبيل بالا بردند و در مكانى كه دوش در آنجا بودم ، جاى دادند . پس از آن با دخترك ماهمنظر به عادت دوشينه بحديث گفتن و شعر خواندن بنشستيم . چون فجر دميد ، به منزل خود بازگشتم ، فريضهء صبح به جا آورده ، بخفتم .
آنگاه رسول مأمون نزد من آمده و مرا پيش خليفه برد . روز را در آنجا بسر بردم .
چون هنگام شام دررسيد ، خليفه ، مرا سوگند داد كه : بنشين تا من بيرون رفته ، بازگردم . چون خليفه برفت ، وسوسه مرا فروگرفت و شبهاى پيش بخاطرم آمد . مخالفت خليفه را آسان بشمردم . از جاى خود برجسته ، شتابان برفتم . بزنبيل برسيدم . چون بزنبيل نشستم ، مرا بالا برده ، در همان مجلس نزد دخترك پرىروى جاى دادند . پس دخترك گفت : شايد كه تو يار دوشينهء ؟ گفتم : آرى .
و اللّه دوستدار شعر شما هستم . گفت : مگر خانهء ما را دار الاقامه قرار دادهء ؟ گفتم :
حق ضيافت ، سه روز است . هرگاه پس از اين بدين مكان بازگردم ، خون من بشما حلالست . پس از آن بمنادمت بنشستم . چون وقت نزديك شد ، دانستم كه مامون ، سرگذشت از من خواهد پرسيد و تا ماجرى شرح ندهم ، خلاصى نخواهم داشت . پس به آن دخترك گفتم : ترا مىبينم كه زمزمهء عود و تغنى دوست همىدارى . مرا پسر عمى است كه از من شعرشناستر و دانشمندتر است . و