تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
داده ، گفت : مرا عجب آيد از اينكه يكى از بازرگانان را اين‌گونه حكايات و اشعار بخاطر اندر باشد . اين حكايت‌ها احاديث ملوك است . من به آن دختر گفتم : مرا همسايهء بود كه با ملوك منادمت ميكرد و هروقت كه او خدمت ملوك در نمىيافت ، من بخانهء او ميرفتم و گاهى از او حديث شنيده ، بخاطر اندر نگاه ميداشتم . پس آن دخترك به من گفت : بجان خودم سوگند كه بس نيكو فراياد گرفتهء . پس از آن بحديث گفتن مشغول شديم . و هروقت كه من خاموش ميشدم ، آن دخترك ميگفت . تا اينكه شب از نيمه بگذشت و در حالتى بودم كه اگر خليفه آن حالت را ميدانست ، بر من رشك ميبرد . پس آن دخترك با من گفت : تو لطيف‌ترين و ظريف‌ترين مردمان هستى و در تو هيچ منقصتى نيست ، مگر يك چيز . گفتم : چه چيز است آن منقصت ؟ گفت : اگر تو عود نواختن بتوانى ، عيش بر ما تمام خواهد شد . من گفتم : پيش از اين مرا بستگى بدين كار بود . چون از او حظى نيافتم ، اعتراض كردم . دوست دارم كه عود بنوازم و نغمه بسازم . آنگاه دخترك عود بخواست . چون حاضر آوردند ، عود بگرفت و تارهاى آن محكم كرده ، بنواخت و به آواز نيكو بخواند كه من به آن نيكوئى ، آواز و عود نواختن نديده بودم . پس از آن گفت : خداوند اين اشعار شناختى و اين آواز دانستى ؟ گفتم : لا و اللّه . دخترك گفت : اين شعر از فلان و اين آهنگ پديد آوردهء اسحق موصلى است . گفتم : آيا اسحاق را ازين هنرها بهرهء هست ؟ گفت : آرى ، به خدا سوگند اسحق ، استاد اين صفت است . پس من گفتم : منزه است آن خدائى كه به آن مرد ، چيزى عطا فرموده كه ديگران را نصيبى نيست . پس آن شب را تا دميدن صبح در سخن گفتن بگذاشتم . چون بامداد شد ، عجوزى بيامد . گويا دايهء آن دخترك بود و به آن دخترك گفت : وقت درسيد . دخترك در حال ، برخاست و به من گفت : آنچه از ما ديدى ، پوشيده بدار . كه المجالس بالامانات . 42 چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 321 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى