تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
چون ساعتى برفت ، پرده برداشتند . ناگاه هشتاد تن كنيزكان با مجمرهاى عود و شمع‌هاى روشن و در ميان ايشان دختركى سر و قد و ماه‌روى درآمد . من بر پاى خاستم . دخترك ، مرا تحيّت گفت . و مرا بسى بنواخت و بنشستنم اشارت كرد و از خبر من جويان شد . به او گفتم : از نزد پارهء از ياران به قصد خانهء خود بازگشته بودم . به جهت كارى ضرور به اين كوچه بيامدم و زنبيلى آويخته يافتم . مرا كنجكاوى بر آن زنبيل بنشانيد . پس مرا در زنبيل به اين خانه بالا كشيدند . حديث من همين است ، و السلام . دخترك گفت : بر تو باكى نيست و اميدوارم كه عاقبت كار تو نيكو شود . پس از آن به من گفت : ترا مشغله چيست ؟ گفتم : در بازار بغداد ، بازرگانى هستم . گفت : آيا از اشعار چيزى ياد دارى ؟ گفتم : از اشعار ، مرا بسى بخاطر اندر است . گفت : چيزى از آن بخوان . من گفتم : كسى كه سر زده بخانهء رود ، بهراس و بيم اندر باشد . تو به خواندن ابتدا كن تا بيم من برود . دخترك گفت : راست هميگوئى . پس شعرى نغز از گفتهء پيشينيان بخواند . و آن شعر ، خوشترين شعرهاى ايشان بود و از حسن و جمال و حسن روايت و اشعار نغز او در شگفت بودم . پس به من گفت : آيا ترا بيم و دهشت برفت يا نه ؟ گفتم : آرى ، به خدا سوگند بيم من برفت . دخترك گفت : به خدا سوگند گمان ندارم كه تو از بازاريان باشى . پس از آن ، دخترك طعام خواست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دويست و هفتاد و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، اسحق موصلى ميگويد : پس از آن دخترك بحاضر آوردن طعام بفرمود و در مجلس ، گونه‌گونه رياحين و ميوه‌ها بود . طعام حاضر آورده ، فروچيدند . آنگاه دخترك شربت بخواست . قدحى از شربت بنوشيد و قدحى ديگر به من بداد . گفت : اكنون هنگام حديث گفتن است . پس من او را مشغول كردم و حكايت‌هاى طرفه گفتم و اشعار نغز بخواندم . او را نشاط روى