تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩

حكايت اسحق موصلى و مأمون

و از جملهء حكايات طرفه اينست كه اسحق موصلى 41 گفته است كه : شبى از نزد مأمون بدرآمده ، قصد خانهء خود كردم . در آن حال به جهت دفع پليدى بكوچهء درآمده ، به قضاى حاجت بنشستم . ناگاه چيزى را از ديوار خانهء آويخته يافتم . دست به او بردم كه بدانم چه چيز است . ديدم زنبيلى است چهارگوشه و بزرگ كه ديبا بر آن زنبيل كشيده بودند . با خود گفتم : ناچار آويختن اين سبب دارد . و بحيرت او را مينگريستم . پس كنجكاوى ، مرا بر آن داشت كه در زنبيل بنشينم . در آن زنبيل نشستم . ناگاه خداوندان خانه ، مرا بالا بردند و چنان گمان كردند كه من همانم كه بانتظارش نشسته‌اند . چون مرا بسر ديوار رسانيدند ، ديدم كه چهار تن دختركانند . مرا تحيّت گفتند و از زنبيلم بدرآوردند . ايشان در پيش و من بر اثر ايشان همىرفتم تا بخانهء رسيديم كه غرفه‌هاى آن فرش گشته بود و تا آن روز بدانسان خانه و فرش نديده بودم ، مگر در دار الخلافه . پس من در آنجا نشستم و آگاهى از جائى نداشتم .