تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
ذات العماد شوند . و از زنان و كنيزكان و خادمان نيز هركس را ميخواست بتهيهء اسباب سفر امر كرد . تا بيست سال ، تهيهء سفر تمام كردند . پس از آن ، شدّاد با جماعتى انبوه و لشكرى بيكران روان شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دويست و هفتاد و هشتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شداد بن عاد با لشكرى انبوه بسوى ارم ذات العماد روان شد و از حصول مرام ، شادان همىرفت تا اينكه ميانهء او و وارم ذات العماد ، منزلى بيش نماند . آنگاه جناب احديث بر ايشان صيحهء از عالم قدرت بفرستادند كه همهء ايشان هلاك شدند و هيچيك از شداد و لشكريان بدان مكان نرسيدند . و حضرت ذو الجلال ، آثار آن شهر را پوشيده داشت . تا هنگام رستخيز پوشيده خواهد بود . معاويه گفت : آيا كسى در دنيا آن مكان را خواهد ديد . كعب الاحبار گفت : آرى مردى از امت محمد عليه السلام بدانجا خواهد رفت . و آن مرد بصفت همين مرد كه نشسته است ، خواهد بود . و اشارت بعبد اللّه كرد . و شعبى از علماى حمير حكايت كرده كه : چون شداد با همراهان خود از صيحه هلاك گشتند ، پسر او شداد اصغر بمملكت بنشست . و پدر او شداد اكبر ، او را در سرزمين حضر موت 40 و ارض سبا گذاشته ، خود با لشكريان بسوى ارم ذات العماد روان گشته بود . پس چون خبر به او رسيد كه پدرش پيش از آن‌كه بارم ذات العماد برسد ، هلاك شده ، فرمود پدرش را از آن‌جا بحضر موت بياوردند . و امر كرد در حضر موت در غارى از براى او جائى بكندند . آنگاه جنازهء پدر را بفراز تخت زرّين بدانجا بگذاشت و هفتاد حلّه از ديباى مطرّز بطراز زرّين و مرصع بگوهرهاى قيمتى بر او پوشانيد . و لوحى زرّين در نزد سر او بنهاد كه در آن لوح اين ابيات مرقوم بود :