ياقوت روان شويد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هفتاد و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، شداد به آن جماعت گفت : بمعدنهاى زبرجد و ياقوت و لؤلؤ و زر و سيم برويد و اين فلزات و يواقيت از معدنها بيرون آوريد و هرچه زر و سيم و گوهر و ياقوت ، نزد ملوك باشد . جمع آوريد و كوشش فرونگذاريد . در پيش هركس از اصناف جواهر ، چيزى باشد ، بگيريد و مخالفت جايز ندانيد .
پس بهمهء پادشاهان اطراف ، مكتوب بنوشت و ايشان را بفرمود كه از اصناف جواهر ، آنچه كه در نزد خود و نزد مردم باشد ، جمع آورند و بمعدنها رفته ، سنگهاى گرانقيمت بيرون آورند و هرچه كه در ته درياها باشد ، بغوّاصى بدر آورند .
پس ايشان تا بيست سال بجمعآورى زر و سيم و سنگها مشغول بودند و در آن عهد ، سيصد و شصت پادشاه در روى زمين حكمرانى ميكردند . آنگاه مهندسين و حكما و كاركنان و بنّايان و صنعتگران از همه بلاد جمع آورده ، به بيابانها و صحراها فرستادند . ايشان از بهر مكان آن شهر همىگشتند تا بباديهء فراخنائى برسيدند كه در آنجا سنگستان و نيستان و كوهها و بلندى و پستى نبود و چشمهها و نهرهاى روان داشت . گماشتگان گفتند : بدان صفت مكان كه ملك فرموده ، همين جاى است . پس به بنا كردن شهر مشغول گشتند و پادشاهان ممالك از هرسوى ، گوهرها و سنگها و لآلى خرد و بزرگ ، تنگ تنگ و كشتى كشتى بعاملان بفرستادند . و عمال ، سيصد سال مشغول كار بودند . چون شهر و قصرها و غرفهها و نهرها بانجام رسانيدند ، شدّاد را خبر كردند . آنگاه شدّاد ، هزار وزير از وزراى خود را بفرمود و همچنين خاصان و معتمدان را فرمان داد كه ساز برگ رحيل كرده ، در ركاب ملك روى ، زمين ، شدّاد بن عاد ، آماده رفتن ارم