تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
در دهليز آن خانه ايستاده بود . من به او گفتم : اى خاتون ، خون مرا نگاه دار كه من از خليفه گريزانم . آن زن گفت : بر تو باكى نيست . در حال ، مرا بغرفهء برده ، با من ملاطفت كرد و خوردنى و نوشيدنى از براى من حاضر آورد و گفت : آيا بيم از تو برفت يا نه ؟ پس او در اين سخن بود كه ناگاه در خانه را بدرشتى بكوبيدند . آن زن بيرون رفته ، در بگشود . ديدم كه خداوند خانه ، همان مرد است كه من او را به جسر درافكنده بودم . و او را سر و جبين شكسته و خونش همىرفت و اسب با خود نداشت . زن به او گفت : چه حادثه روى داده ؟ گفت : به حكم خليفه ، كسى را جويان بودم . از قضا بر او ظفر يافتم . ولى او مشتى به دهان اسب من بزد و مرا بدجله درافكنده ، بگريخت . پس از آن ، زن دستارچه بدرآورده ، سر و جبين او را ببست و در بسترش بخوابانيد . آنگاه بنزد من درآمد و به من گفت : گمان من اينست كه اين قضيه ، قضيهء تو باشد . من به او گفتم : آرى . منش بدجله درافكندم . پس از آن ، زن ، مرا بنواخت و بمهربانى بيفزود و گفت : بيم مدار و هراس مكن كه ترا باك نيست . پس من سه روز در نزد او بماندم . آنگاه با من گفت : من از اين مرد بر تو بيم دارم كه بر تو اطلاع يابد و بر آنچه از او داشتى ، گرفتار آئى . بهتر اينست كه خويشتن نجات دهى . پس من از او تا شامگاه مهلت خواستم . گفت :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 308 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى