تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
بنوازى ، اين از بلندى راى تو خواهد بود . من به او گفتم و گمان من اين بود كه مرا نمىشناسد : تو از كجا يافتى كه من حديث دوست دارم ؟ گفت : سبحان اللّه . خواجه را شهرت ، بيش ازين است . تو سيد من ابراهيم بن مهدى هستى كه مامون ، سراغ‌دهندهء ترا يكصد هزار دينار وعده داده . ابراهيم ميگويد : چون اين سخن ازو بشنيدم ، مروّت او به من آشكار شد و رتبت او نزد من افزون گشت و تمناى او را در حديث گفتن ، موافقت كردم . آنگاه مرا فرزند و پيوندان بخاطر آمده ، اين دو بيت بخواندم :
گر به قدر سوزش دل چشم من بگريستى * بر دل من مرغ و ماهى تن بتن بگريستى ديدهاى بخت من بيدار بايستى كنون * تا بديدى حال من بر حال من بگريستى
چون ابيات از من بشنيد ، گفت : يا سيدى ، آيا مرا نيز جواز هست كه بيتى چند بخوانم ؟ گفتم : بخوان . پس دلاك اين ابيات برخواند :
بارخدايا بسى عذاب كشيدى * انده تيمار گونه‌گونه بديدى خوردى بسيار غم ، نبيد خور اكنون * تو نه سزاى غمى سزاى نبيدى شاد زى و بر مراد دل بغنو خوش * ز آنكه بسى بيمراد دل بغنودى
ابراهيم ميگويد : من به او گفتم كه : خوبى و احسان بر من تمام كردى . اندوه و حزن از من ببردى . بدين ابيات كه برخواندى ، بيتكى چند بيفزا . آنگاه اين ابيات نيز برخواند :
دلتنگ مدار اى ملك از كار خدائى * آرام طرب را مده از كار جدائى صد بار فتاده است چنين هرملكى را * آخر برسيدند بهر كام‌روائى آن‌كس كه ترا ديد ترا بيند در جنگ * داند كه تو با شير بشمشير درآئى
ابراهيم ميگويد كه : چون اين ابيات ازو بشنيدم ، شگفت ماندم و نشاط و طرب ، مرا دست داد . آنگاه بدرهء كه زر بسيار درو داشتم ، در پيش او بنهادم و او