تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
از بهر رامش و طرب تو در اين سراى * حور غزل‌سرا و بت چنگ‌ساز باد بر خلق عالم است در خانهء تو باز * بر روزگار تو در اقبال باز باد
مأمون گفت : پيروى بيوسف عليه السلام كرده ، ميگويم : لا تتريت عليكم اليوم يغفر اللّه لكم و هو ارحم الراحمين . 33 اى عم ، مال و ضياع ترا به تو رد كردم و بر تو باك نيست . پس من شكر بجاآوردم و او را دعا گفتم . پس مأمون ، مرا گرامى بداشت و با من گفت : اى عم ، مرا ابو اسحق و عباس بكشتن تو اشارت كردند . من گفتم : اى خليفهء زمان ، ابو اسحق و عباس ، ترا پند گفتند . و لكن تو كار شايستهء خود كردى و مرا از بيم باميد بازگرداندى . پس مأمون به سجده برافتاد و ديرگاهى سر در سجده داشت . آنگاه سر برداشته ، گفت : اى عم ، دانستى كه سجدهء من از بهرچه بود ؟ گفتم : شايد سجده از بهر اين بود كه خدا ترا بدشمنت چيره گردانيد . مأمون گفت : قصد من اين نبود . و لكن لشكر خدا بجاآوردم بخشايش ترا بر من الهام فرمود . ابراهيم ميگويد كه : من صورت كار خود و آنچه كه از مرد حجّام و سپاهى و زن سپاهى و كنيزك خود بر من گذشته بود ، از براى مأمون بيان كردم . پس مأمون بحاضر آوردن كنيزك فرمان داد . و او در خانه بانتظار جايزه نشسته بود . چون در پيشگاه خليفه حاضر شد ، خليفه به او گفت : ترا چه بر اين بداشت كه با خواجهء خود بدينسان خيانت كردى ؟ كنيزك گفت : رغبت در مال ، مرا بر اين كار بداشت . خليفه گفت : ترا شوهرى و پسرى هست يا نه ؟ گفت : لا و اللّه . پس خليفه بفرمود كه يكصد تازيانه‌اش بزنند و در زندان ، مخلّدش بدارند . پس از آن سپاهى را با زن او و مرد حجّام را حاضر آوردند . خليفه از سپاهى ، سبب آن كار كه با من كرده بود ، پرسيد . سپاهى گفت : مرا طمع مال بر آن بداشت . خليفه گفت : ترا با اين پست‌فطرتى ، سزاوار است كه حجّام باشى . آنگاه كسى به دو گماشت كه بدكان حجّامان برده ، حجّامى بياموزندش . و زن سپاهى را انعام فرمود و گرامى بداشت و در قصر خلافتش جاى بداد و گفت : اين زنى است فرزانه و خردمند .