تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
مضايقت نكنم . چون شب درآمد ، جامه پوشيده ، از نزد او بدرآمدم . و مرا كنيزكى بود . بخانهء او برفتم . چون مرا بديد ، به حالت من بگريست و بناليد و بسلامت من شكرها بگذاشت و در حال ، از خانه بيرون رفت و چنان بنمود كه از بهر ساز برگ ضيافت همىرود . و من از هيچ‌جائى آگاهى نداشتم . ناگاه ديدم كه ابراهيم موصلى با غلامان و زيردستان خود همىآيد و زنى در پيش روى ايشان است . چون نيك بديدم ، همان كنيزك بود . آمد تا بنزديك من رسيده ، مرا بدست ايشان بسپرد . ايشان مرا با جامهء زنان كه در برداشتم ، بسوى مأمون بردند . پس مأمون در مجلس عام ، مرا بخواست . چون بمجلس درآمدم ، او را خليفه خوانده ، سلام دادم . مأمون گفت : لا سلّمك . من به او گفتم : ايها الخليفه ، فرمان تراست . يا بكش و يا ببخشاى . و لكن در عفو ، لذتى است كه در انتقام نيست و ترا بخشايش ، بيشتر از همه بخشايشها است . چنان كه مرا گناه ، بزرگتر از همه گناهان است .
گر بكشى ، حاكمى ، ور بنوازى رواست
. پس اين دو بيت بخواندم :
اى شاه جهان را چو خطر نيست ببخش * جرم من اگر هست و اگر نيست ببخش هرچند گناه من بزرگ است اى شاه * دانم كه ز تو بزرگتر نيست ببخش
ابراهيم ميگويد : چون ابيات بخواندم ، مأمون سر بر كرده ، بسوى من نگريست . آنگاه من به خواندن اين دو بيت مبادرت كردم :
كار من سربازى و بىخويشى است * كار شاهنشاه من سربخشى است گر ببرد او بقهر خود سرم * باز بخشد شصت جان ديگرم
پس مأمون سر پيش انداخته ، اين دو بيت برخواند :
بر خصم چون آهنيم و بر دوست چو موم * با دوست موافقيم با دشمن شوم از حضرت ما برند انصاف بهند * وز هيبت ما برند زنار بروم