را وداع كرده ، به او گفتم كه : خواهش من اينست كه از اين زرها در مهمات خود صرف كنى . هرگاه من ازين ورطه خلاص شوم ، ترا بيش از اينها پاداش دهم .
دلاك بدرهء زر برداشته ، خشمناك بسوى من بينداخت و گفت : يا سيّدى ، اگر ما گدايان را در نزد شما رتبتى نيست ، و لكن از مروت و جوانمردى است كه چون تو بزرگى ، مرا نواخته ، بقدوم مبارك ، مرا سربلند ساخته است ، من در عوض خدمتى كه مرا فرض بوده است ، از تو زر بستانم ؟ به خدا سوگند اگر اين سخن دوباره گوئى و بدره پيش من بيندازى ، خود را خواهم كشت . ابراهيم ميگويد كه :
من بدره بگرفتم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هفتاد و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابراهيم بن مهدى ميگويد : پس من بدره بگرفتم و بازگشتم . چون بدر خانهء او برسيدم ، به من گفت : يا سيدى ، اين مكان از براى تو از همهجا امنتر است و مؤنت تو بر من گران نيست . تو در همينجا اقامت كن تا پروردگار ، ترا فرج عطا فرمايد . من به او گفتم : سخن ترا بپذيرم ، ولى به شرط آنكه از اين بدره صرفه كنى . او به من چنان بنمود كه شرط مرا بپذيرفت . پس من در خانهء او چند روزى بماندم . ولى از بدره صرف نمىكرد .
آنگاه من چون زنان ، موزه بر پاى كرده ، نقاب از رخ بياويختم و چادر بسر گرفته ، از خانهء او بدرآمدم و سخت همىترسيدم تا اينكه بكنار جسر برسيدم و خواستم كه از جسر بگذرم . ناگاه سوارى را كه پيشتر از غلامان من بود ، بر من نظر افتاد و مرا بشناخت . فرياد برآورده ، گفت : همين است آنكه مأمون خليفه ، او را جويان است . اين بگفت و در من بياويخت . من مشتى به دهان اسب او زده ، او را با اسب بدجله درافكندم . مردمان به دو گرد آمده ، بخلاصى او مشغول گشتند .
آنگاه من در رفتن بشتابيدم تا اينكه از جسر درگذشتم و بدر خانهء برسيدم كه زنى