چون از او اين بيتها بشنيدم ، رايحهء رحمت بمشام من آمد . پس از آن مأمون رو بپسر عم و برادرش ابى اسحق آورده ، در كار من با ايشان مشورت كرد . همگى بكشتنم اشارت كردند . ولى در كشتن اختلاف داشتند . آنگاه مأمون باحمد بن خالد گفت : تو چه ميگوئى ؟ احمد گفت : ايها الخليفه ، اگر تو او را بكشى ، مثل ترا كشندهء مثل او خواهيم يافت و اگر برو ببخشائى ، مثل ترا نخواهيم ديد كه به مثل او ببخشايد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هفتاد و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون مأمون خليفه سخن احمد بن خالد بشنيد ، سر پيش افكنده ، اين ابيات بخواند :
گفت اگر ديو است من بخشيدمش * ور بليسى كرد من پوشيدمش
چونكه آمد پاى او اندر ميان * راضيم گر كرد مجرم صد زيان
صد هزاران خشم را تانم شكست * گر ترا آن فضل و آن مقدار هست
گر زمين و آسمان بر هم زدى * ز انتقام مرد بيرون نامدى
ور شدى ذرّه بذرّه لابهگر * او نبردى اين زمان از تيغ سر
لابهات را هيچ نتوانم شكست * ز آنكه لابهء تو يقين لابهء من است
پس چون اين ابيات بشنيدم ، چادر را از سر گرفته ، آواز بتكبير بلند كرده ، گفتم : اى خليفه ، خدا بر تو ببخشايد . آنگاه مأمون گفت : اى عم ، بر تو باكى نيست . گفتم : اى خليفه ، مرا گناه از آن بزرگتر است كه به او عذر توانم گفت و ترا بخشايش از آن بزرگتر است كه از عهدهء شكر آن توانم بدرآمد . پس از آن ، اين ابيات بخواندم :
اى تاج ملك ملك به تو سرفراز باد * بختت جوان تازه و عمرت دراز باد