تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
ميكرد كه بطاعت بازگردد و از جماعت تخلف نكند . ولى ابراهيم ، خواهش مامون نپذيرفت و اطاعت نميكرد . چون مأمون از بازگشتن او نوميد شد ، لشكر برداشته ، بسوى وى روان گشت . چون خبر بابراهيم برسيد ، طاقت نياورده ، از بيم كشته شدن ببغداد گريخت و در آنجا پنهان شد . و مأمون فرمود كه : هركس مرا بابراهيم دلالت كند ، يكصد هزار دينارش بدهم . ابراهيم ميگويد : چون من اين را بشنيدم ، بر خود بترسيدم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دويست و هفتاد و دوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابراهيم ميگويد : چون من اين خبر بشنيدم ، بر خود بترسيدم و در كار خود بحيرت اندر ماندم . هنگام ظهر از خانهء خود بدرآمده ، نميدانستم بكدام سوى روم . پس بكوچهء درآمدم و در سر كوچه ، دلاكى ديدم كه بر در خانهء ايستاده بود . پيش رفته ، به او گفتم : آيا ترا جائى هست كه من ساعتى در آنجا پنهان شوم ؟ گفت : آرى . پس در بگشود و مرا بخانهء نظيف برده ، در ببست و در حال ، برفت . من بهراس اندر شده ، با خود گفتم : شايد اين مرد وعدهء زر و مال شنيده است . اكنون بيرون رفته كه خليفه را به من دلالت كند . پس محزون بنشستم و چون ديگ بر آتش همىجوشيدم و در كار خويش بفكرت اندر بودم كه ناگاه دلاك درآمد و حمالى با خود بياورد كه حمال ، همهء اسباب تعيش از ظرف و خوردنى در دوش داشت و به من گفت : فداى تو شوم ، مرا چون پيوسته دست به خون و ريم مردم آلوده است ، نخواستم كه از ظرف من و از دست من چيزى خورده باشى . ابراهيم ميگويد : در آن حال ، من بسى حاجت بخوردنى داشتم . به خوردن بنشستم و هيچ‌گاه چنان خورش ، مرا ياد نميآيد . پس چون حاجت از خوردن روا كردم ، دلاك با من گفت : يا سيدى ، من آن‌قدر و رتبت ندارم كه با تو حديث گويم . ولى اگر تو بخواهى كه بندهء خود را
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 305 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى