فرمود . و دوباره اجازه خواست . هشام جواز داد . چون بار سيم دستورى طلبيد ، كودك بدانست كه اگر اينبار سيّاف جواز يابد ، خواهدش كشت . آنگاه چنان خنديد كه دندانهاى نواجذش آشكار شد . هشام را از خندهء او خشم افزون گشته ، گفت : اى كودك ، گمان دارم كه ديوانه هستى . مگر نبينى كه اكنون از دنيا خواهى رفت و از زندگانى جدا خواهى شد ؟ در اين حالت ، ترا خنده از بهرچه بود ؟ كودك گفت : ايها الخليفه ، اگر در اجل تاخير باشد ، هيچچيز از براى من زيان ندارد . و لكن اى خليفه ، بيتى چند مرا ياد آمد . آنها را بشنو . كه در كشتن من ، فرصت فوت نخواهد شد . هشام گفت : ابيات بخوان ولى باختصار بكوش .
پس كودك عرب ، اين ابيات برخواند :
يكى صعوه در چنگل خيره باز * همىگفت با لابه و با نياز
الا اى كه بر مرغكان مهترى * ببخشاى بر كودك لاغرى
مكن زورمندى كه نبود صواب * كه با پشه زور آزمايد عقاب
هشام تبسم كرده ، گفت : به حق قرابتى كه مرا با رسول است ، اگر اين كودك ، نخست اين سخنان را مىگفت ، بجز خلافت ، آنچه كه از من ميخواست ، مضايقه نميرفت . اى خادم ، دهان او را پر از گوهر بكن . آنگاه خادم ، جايزهء بزرگ از زر و مال به دو داد . كودك ، جايز گرفته ، بازگشت و از پى كار خويش رفت .
حكايت ابراهيم بن مهدى و مأمون
و نيز از جملهء حكايات نغز اينست كه : چون دور خلافت بمأمون بن هرون الرشيد 32 رسيد ، عم او ابراهيم بن مهدى ، او را بيعت نكرد و بسوى مملكت وى روان گشته ، در آنجا مدعى خلافت شد و يكساله و يازده ماه و دوازده روز ، حال بدين منوال گذرانيد . و برادرزادهء او مأمون از او خواهش