فرمود كه : اين كودك را گرفته ، نزد من بياورند . آن كودك سر بر كرده به هشام گفت كه : رتبت برگزيدگان نشناختى و به من به چشم حقارت نظر كردى و مرا خرد شمردى . گفتار تو چون گفتار ملوك بود . ولى ترا كردار بكردار چارپايان همىماند . پس هشام به او گفت : واى بر تو . مگر مرا نميشناسى ؟ آن كودك گفت :
شناختم . ولى بس بىادب هستى كه پيش از آنكه به من سلام دهى ، با من سخن گفتى . هشام گفت : واى بر تو . من هشام بن عبد الملك مروانم . كودك به او گفت :
خدا ترا فزونى ندهد و ترا به مقصود نرساند . سخن گفتن تو بيشتر و حرمت داشتن تو كمتر است . پس هنوز كودك را سخن بانجام نرسيده بود كه غلامان از هر سوى بهشام گرد آمدند و هريك از ايشان مىگفت : السلام عليك ايها الخليفه .
هشام بايشان گفت : اين سخن كوتاه كنيد و اين كودك نگاه داريد . آنگاه غلامان ، او را بگرفتند . چون آن كودك عرب ، بسيارى لشكر بديد ، بايشان سخن نگفت و از ايشان چيزى نپرسيد . بلكه سر پيش انداخته ، بيامد تا به هشام رسيده ، در برابر او بايستاد و چشم به زمين دوخته ، سلام نداد و سخن نگفت . يكى از خادمان گفت : اى پستترين كودكان عرب ، چرا بخليفهء زمان سلام نكردى ؟ آن پسر ، خشمگين بسوى او نگاه كرده ، گفت : يا برذعة الحمار ، مرا طول طريق و واماندگى از اين بازداشت كه خليفه را سلام كنم . هشام را غضب افزون گشته ، گفت : اى كودك ، امروز ترا اقبال برگشته و مرگ در رسيده . كودك گفت : اى هشام ، به خدا سوگند اگر مرا روزى مانده و روز من بسر نرسيده باشد ، سخن تو بر من زيان نرساند . آنگاه حاجب به آن كودك گفت : اى پليدك ، ترا رتبت بدان پايه است كه با خليفه زمان به دهان سخنگوئى ؟ آن كودك بسرعت پاسخ بداد كه : همواره به محنت گرفتار آئى و از رنج و تعب دور نشوى . مگر نشنيدهء آنچه پروردگار فرموده ؟ يوم تأتى كل نفس تجادل عن نفسها . 31 پس در آن هنگام ، هشام سخت خشمگين شده و سيّاف را فرمود : سر اين كودك بنزد من آر . كه او ادب نگاه نداشت و سخن بسيار گفت . پس سيّاف ، كودك بگرفت و بر نطعش بنشانيد و تيغ بركشيده ، در سر او بايستاد و از هشام دستورى خواست . هشام بكشتنش
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 303
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٠٣