سيّدى ، اگر سى دينار نباشد ، اينك خر بر در ايستاده و امير معن بن زايده نشسته است . امير چندان بخنديد كه بر پشت افتاد . پس از آن وكيل خود را خواسته ، فرمود كه اعرابى را هزار دينار و پانصد و سىصد و دويست و يكصد و پنجاه و سى دينار بده تا بگذارد كه خر بر در ايستاده باشد . پس اعرابى ، دو هزار و يكصد و هشتاد دينار گرفته ، مبهوت گشته ، ثناخوان و دعاگويان بازگشت .
رحمت اللّه عليهم اجمعين .
حكايت تسلط اعراب بر اندلس
اى ملك جوانبخت ، چنين گويند كه : در اندلس ، 24 شهرى بود تختگاه ملوك و او را لبطه 25 ميگفتند . و در آن شهر ، قصرى بود كه هميشه قفل بر در داشت و هرملكى از ملوك آنجا مىمرد و ديگرى بجاى او مىنشست ، قفلى ديگر بر در آن قصر ميزد تا اينكه بر آن در ، بيست و چهار قفل جمع شد . آنگاه مملكت به مردى رسيد كه از نسل پادشاهان نبود . پس آن ، ملك قصد كرد كه قفلها بگشايد تا آنكه آنچه در قصر هست ، ببيند . بزرگان دولت ، ملك را منع