تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
خفته بودم . پدرم در خواب به من گفت : اى عدى ، بدان كه ذو الكراع ، ملك حمير از من ضيافت خواسته و من شتر او را نحر كردم . تو او را با اشترى درياب كه سوار شود و عذر بخواه كه در نزد من چيزى نبود . پس ذو الكراع ، اشتر را گرفته ، از جود و سخاى حاتم در شگفت بماندند .

حكايت كرم معن بن زائده

و نيز از حكايت كريمانست ، آنچه از معن بن زائده 22 حديث كرده‌اند . كه او روزى از روزها بنخجيرگاه شد و تشنگى برو چيره گشت . در نزد غلامان خود ، آب نيافت . پس در آن هنگام كه او بدانسان تشنه بود ، سه دخترك پديد گشتند كه سه مشك آب بدوش داشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 297 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى