تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
بن زايده سوار گشته ، پيش رفت و آن شخص را سلام داد و به او گفت : از كجا آمده‌اى ؟ آن شخص گفت : از سرزمين قضاعه 23 ميآيم و سالهاست كه در آن سرزمين ، بارش نبود . امسال كه باران بباريد و زمين ، سبز و خرم شد ، من در آن سرزمين ، فاليز كاشته ، از خيارهاى پيش رسيده بار برچيده ، امير معن بن زايده را كه در سخا و جود ، شهره است ، قصد كرده‌ام . معن به او گفت : تمناى تو ازو چند است ؟ آن مرد گفت : هزار دينار تمنا دارم . معن فرمود كه : اين‌قدر از براى تو بسيار است . گفت : پانصد دينار تمنا خواهم كرد . فرمود : اگر بگويد كه اين بسيار است ؟ گفت : سيصد دينار تمنّا كنم . فرمود : اگر بگويد اين هم بسيار است ؟ گفت : دويست دينار بخواهم . فرمود : اگر بگويد اين نيز براى تو بسيار است ؟ گفت : صد دينار درخواست كنم . فرمود : اگر بگويد اين‌قدر بسيار است ؟ گفت : پنجاه دينار تمنى كنم . گفت : اگر بگويد اين هم بسيار است ؟ گفت : لگد درازگوش را به او حوالت كرده ، با دست تهى بخانهء خود بازگردم . پس معن از سخن او بخنديده ، اسب راند و بغلامان در پيوست و در منزل خود فرود آمده ، بحاجب گفت : اگر مردى بدرازگوش نشسته ، خيار بياورد ، او را نزد من آور . پس از ساعتى آن مرد بيامد . حاجب ، او را جواز دخول بداد . چون بنزد امير معن زايده درآمد ، نشناخت كه امير ، همان سوار است كه او را پيش‌آمده بود . از آن‌كه خدم و حشم بسيار بود و هيبت امير ، به دو غلبه كرد . پس چون مرد سلام داد ، امير فرمود : يا اخا العرب ، چه آوردهء ؟ گفت : در غير موسم ، خيار آورده ، از امير تمنائى دارم . فرمود : چند تمنى دارى ؟ گفت : هزار دينار . معن فرمود : بسيار است . گفت : پانصد دينار . فرمود : بسيار است . گفت : سيصد دينار . فرمود : بسيار است . گفت : دويست دينار . فرمود : بسيار است . گفت : صد دينار . فرمود بسيار است . گفت : پنجاه دينار . گفت : بسيار است . گفت : سى دينار . فرمود : بسيار است . گفت : به خدا سوگند ، سوارى كه مرا پيش‌آمده بود ، بسى مردى شوم بوده است . از سى دينار كمتر چه خواهد بود ؟ پس معن بخنديد و هيچ نگفت . آنگاه اعرابى دانست كه او همان سوار است كه پيش‌آمده بود . پس گفت : يا