چون شب دويست و هفتادم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، سه دخترك ، سه مشك آب بدوش داشتند . معن بن زائده از ايشان آب خواست . آن دختران ، معن بن زائده را آب دادند . پس معن از غلامان خود چيزى خواست كه بدختران بذل كند . در نزد غلامان از زر و سيم ، چيزى نيافت . آنگاه از براى هريكى از آن دختران ، ده تير از تركش بداد كه ناوك آن تيرها زرين بودند . پس يكى از آن دختركان با ديگرى گفت كه : اين خصلت و سخاوت ، نيست مگر از معن بن زايده . خوب است هريكى از ما شعرى در مدحت او بگوئيم . دخترك نخستين گفت :
صواب كرد كه پيدا نكرد هردو جهان * يگانه ايزد دادار و بىنياز و همال
و گرنه هردو جهان را كف تو بخشيدى * اميد بنده نماندى به ايزد متعال
و دخترك دومين گفت :
زمين بسيم تو سيمين كند همىچهره * هوا بزرّ تو زرّين كند همى اشكال
سؤال رفتى پيش عطا پذيره كنون * همىعطاى تو آمد پذيره پيش سؤال
و دختر سومين گفت :
دستت بسخا چون يد و بيضا بنمود * از جود تو در جهان جهانى بفزود
چون تو سخئى نه هست و نه خواهد بود * گو قافيه دال باشد اى مايهء جود
چنين گويند كه : معن بن زايده با جماعتى بنخجير رفتند . ايشان را گلهء آهوئى پيشآمد . بصيد كردن پراكنده شدند و معن بن زايده بر اثر يكى از آن آهوان ، روان گشته ، از جماعت دورافتاده ، بر آهو ظفر يافت . از اسب فرود آمده ، او را ذبح كرد . در آن حال ، مردى ديد كه بدرازگوش نشسته ، هميآيد . معن