تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦

چون شب دويست و شصت و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گويند كه : وقتى ذو الكراع ، ملك حمير ، شبى را در آنجا بروز آورد . چون آواز شيون و گريستن بشنيد ، گفت : سبب اين ناله و فرياد چيست ؟ به او گفتند : گور حاتم طائى در اينجاست و در سر گور او حوضى است از سنگ و صورت دختران مو پريشان در سنگ ، نقش كرده‌اند . و هرشب ، آواز ناله و شيون به گوش فرودآيندگان همىآيد . پس ذو الكراع ، ملك حمير ، حاتم را سخريه و استهزاء كرده ، با حاضران گفت كه : ما امشب ، مهمان حاتم طائى هستيم . گرسنه‌ايم و از حاتم ، تمنّاى ضيافت داريم . پس از ساعتى ، خواب بر او غلبه كرد و هراسان از خواب بيدار گشت و گفت : اى طائفهء عرب ، بيائيد و اشتر مرا بياوريد . چون اشتر را بياوردند ، ديدند كه اشتر لرزانست . پس ذو الكراع فرمود اشتر را نحر كردند و گوشت او را بريان كرده ، بخوردند . پس از آن ، حاضران ، سبب آن را از ذو الكراع جويان شدند . گفت : چون من بخفتم ، حاتم طائى را در خواب ديدم كه شمشير در دست گرفته ، بسوى من آمده ، گفت : تو پيش ما آمدهء در حالتى كه ما را چيزى نيست . آنگاه اشتر مرا با همان شمشير ، نحر كرد . چون از خواب بيدار شدم ، شما را گفتم كه اشتر مرا دريابيد و ميدانم كه اگر شما نحرش نكرده بوديد ، هرآينه ميمرد . پس چون روز برآمد ، ذو الكراع ، اشتر يكى از ياران خود را سوار گشته ، او را رديف خود كرده ، هميرفتند . چون چاشتگاه شد ، سوارى ديدند كه باشترى سوار است و مهار اشترى ديگر در دست دارد و شتابان همىآيد . به او گفتند : تو كيستى ؟ گفت : من عدى بن حاتم طائى هستم . پس عدى بن حاتم گفت : ذو الكراع امير حمير كدام است ؟ ذو الكراع را به او بنمودند . آنگاه بذو الكراع گفت : برين اشتر سوار شو كه اشتر ترا پدر من نحر كرده و من اين اشتر بجاى او آورده‌ام . ذو الكراع گفت : اين خبر به تو كه گفت ؟ عدى بن حاتم گفت : من دوش