حكايات كريمان
حكايت حاتم و ذو الكراع
از حاتم طائى حديث كنند كه : چون حاتم بمرد ، او را در سر كوهى به خاك سپردند . در سر گور او از سنگ ، حوضى ساختند و صورت دخترانى پريشانمو و گشادهگيسو در سنگ نقش كردند . و در پاى آن كوه ، نهرى بود روان كه هرگاه كاروان در سر آن نهر فرود مىآمدند ، تا هنگام بامداد ، آواز ناله و شيون بشنيدند . پس چون صبح ميشد ، هيچكس جز صورتهاى دختران كه در سنگ نقش بودند ، نمىيافت . گويند : وقتى ذو الكراع ، ملك حمير 21 در آنجا فرود آمد و شبى را در آنجا بروز آورد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .