آمده ، قصد بغداد كرده بودند كه ناگاه احمد دنف برسيد . بعلاء الدين سلام داده ، او را در آغوش گرفت و بشارت پسرش اصلان را به دو داده ، گفت : بيست ساله است . و علاء الدين سرگذشت خود را از آغاز تا انجام باحمد دنف بازگفت .
احمد دنف را از آن حكايت ، عجب آمد . و آن شب را در اسكندريه بروز آوردند . چون بامداد شد ، احمد دنف ، علاء الدين را آگاه كرد از اينكه خليفه او را طلبيده . علاء الدين باحمد دنف گفت كه : من بمصر رفته ، پدر و مادرم را سلام خواهم گفت . پس همگى بسرير بنشستند و در مصر بدر خانهء شمس الدين فرود آمدند . علاء الدين در بكوبيد . مادر علاء الدين گفت : كيست كه در همىكوبد ؟
گفت : فرزند تو علاء الدين هستم . پس ايشان بيرون آمده ، او را در آغوش گرفتند . علاء الدين با ياران خود به خانه درآمدند و سه روز در آنجا برآسودند .
پس از آن قصد سفر بغداد كردند . پدرش گفت : اى فرزند ، در نزد من باش .
گفت : بدورى پسرم اصلان ، شكيبا نتوانم بود . آنگاه علاء الدين ، پدر و مادر خود برداشته ، ببغداد روان شدند .
چون ببغداد برسيدند ، احمد دنف به پيشگاه خليفه رفته ، خليفه را بآمدن علاء الدين بشارت داد و سرگذشت علاء الدين را بخليفه بازگفت . خليفه بديدار او شتافت و اصلان ، پسر علاء الدين را با خود برد . چون علاء الدين را ملاقات كرد ، او را در آغوش گرفت . آنگاه خليفه بحاضر آوردن احمد قماقم بفرمود .
چون حاضر آمد ، خليفه بعلاء الدين گفت : دشمن خود را بكش . علاء الدين تيغ كشيده ، احمد قماقم را كشت . پس از آن ، خليفه ، قاضى و گواهان حاضر آورده ، حسن مريم را بعلاء الدين تزويج كردند و عيشى بزرگ برپا داشتند . پس از آن ، خليفه ، پسر او اصلان را در جاى پدر بنشاند و او را رئيس ستين كرد و ايشان را خلعتهاى فاخر بداد و ايشان بعيش و نوش همىگذاشتند تا اينكه مرگ بر ايشان بتاخت و ايشان را پراكنده ساخت .
شهرزاد چون قصه بپايان رسانيد ، گفت : اى ملك ، حكايات ارباب كرم و خداوندان بخشش ، بسيار است و از جملهء حكايتها آنست كه :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 294
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٩٤