و هنوز چيزى نپخته بود . چون ماهيان بكنيز سپردند ، وزير بفرمان ملك ، چهارصد دينار زر بصيّاد بداد . صيّاد ، زرها بدامن كرده ، شادان و خرّم بخانهء خويش بازگشت . اما كنيز طباخ ، ماهيان را بتابه انداخته ، بر آتش بگذاشت تا يكسوى آنها سرخ گرديد و آتش در زير تابه همىسوزاند ، كه ديد ديوار مطبخ شكافته شد و دخترى ماهروى بمطبخ درآمد كه در خوبى چنان بود كه شاعر گفته :
شاه را ماند كه اندر صدرهء ديبا بود * هركه اندر صدرهء ديبا بود زيبا بود
عاشقان را دل بدام عنبرين كرده است صيد * صيد دل بايد چو دام از عنبر سارا بود
هست درياى ملاحت روى او از بهر آنك * عنبر و مرجان و لؤلؤ هر سه در دريا بود
گر به حكم طبع يغما رسم باشد ترك را * آن صنم تركست و دل در دست او يغما بود
و در دست آن دختر ، شاخهء خيزرانى بود . آن شاخه را بر تابه زد و گفت :
اى ماهى ، آيا در عهد قديم و پيمان درست خود هستى ؟ چون طبّاخ اين بديد ، بيهوش افتاد . و دختر ، همان سخن مكرّر ميكرد تا اينكه ماهى سر برداشته ، گفت :
آرى آرى . پس از آن همهء ماهيان سر برداشته ، گفتند :
اگر يگانه شوى با تو دل يگانه كنيم * زمهر و دوستى ديگران كرانه كنيم
دخترك چون اين بشنيد ، تابه را سرنگون كرده ، از همانجا كه در آمده بود ، بدر شد و شكاف ديوار بهم پيوست . چون كنيز به هوش آمد ، ديد كه ماهيان ، سوخته و تباه شدهاند . كنيز ملول نشسته ، ببخت خويشتن گريان بود و ميگفت :
شكست خوردن در جنگ نخست ، مبارك نباشد . كنيز با خود گفتگو هميكرد كه