تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
بياگاهانم و نگذارم كه ديگر كس ، ترا بدر آورد ، كه تا ابد در همين جا بمانى و گونه‌گونه رنجها ببرى . عفريت گفت : اكنون وقت جوانمردى و مرّوتست . مرا رها كن . من نيز با تو پيمان بربندم كه هرگز با تو بدى نكنم و ترا از مردم بىنياز گردانم . پس صيّاد از عفريت پيمان بگرفت و به نام بزرگ خدا سوگندش داده ، مهر از سر روئين خمره برداشت . در حال ، دودى از خمره بيرون آمده ، بر آسمان رفت . پس از آن در يك جا جمع آمده ، عفريت شد زشت منظر . و پا به روئين خمره بزد و او را به دريا انداخت . چون صيّاد ديد كه عفريت ، خمره به دريا افكند ، مرگ را آماده گشته ، با خود گفت كه : اين علامت نيك نبود . پس از آن پيش عفريت بيامد و گفت : اى امير عفريتان ، تو پيمان بستى و سوگند ياد كردى كه با من بدى نكنى كه خداى تعالى ترا پاداش بد دهد . آنگاه عفريت بخنديد و گفت : اى صيّاد ، از پى من بيا . و صيّاد ، دل بمرگ نهاده ، هميرفت تا بكوهى برسيدند . بفراز از كوه برشده ، از آنجا به بيابان بىپايانى فرود آمدند . و در آن بيابان ، بركهء آبى بود . عفريت بر آن بركه بايستاد و صيّاد را گفت : دام به اين بركه بينداز و ماهيان بگير . صيّاد ديد كه در بركه ، ماهيان سرخ و سفيد و زرد و كبود هستند . او را عجب آمد و دام ببركه بينداخت . پس از زمانى ، دام بيرون آورد . چهار ماهى به چهار رنگ در دام يافت . پس عفريت به او گفت كه : ماهيان را بنزد سلطان ببر كه او ترا بىنياز سازد و اگر گناهى از من رفت ، ببخشاى و عذر مرا بپذير كه من هزار و هشتصد سال به دريا اندر بوده‌ام و روى زمين را نديده‌ام . تو همه روز از اين بركه ، يك دفعه ماهى بگير ، و السّلام . پس زمين شكافته شد و عفريت به زمين فرو رفت . و صيّاد به شهر آمد و از سرگذشت خود با عفريت در عجب بود . پس به خانه بيامد . ظرفى پر از آب كرده ، ماهيان در آن بينداخت و آن را چنان كه عفريت آموخته بود ، برداشته ، ببارگاه ملك آمد و ماهيان را به پيشگاه ملك برد . ملك چون بدان‌سان ماهيان نديده بود ، از آن ماهيان در عجب مانده ، گفت : اين ماهيان بكنيز طباخ بسپاريد . و آن كنيز را سه روز پيش ، ملك روم بهديه فرستاده