تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
چون ملك يونان ، حكايت بدينجا رسانيد ، وزير گفت : اى ملك ، اگر نصيحت بپذيرى ، برهى و گرنه هلاك شوى ، چنانچه وزير بپسر پادشاه ، حيلت كرده ، خود هلاك شد . ملك گفت : كدام است آن حكايت ؟

حكايت وزير و پسر پادشاه

وزير گفت : شنيده‌ام كه ملكى از ملوك ، پسرى داشت . پسر خواست كه بنخجير شود ، ملك ، وزير را با او بفرستاد . ايشان شكار همىكردند تا اينكه بغزالى برسيدند . وزير گفت : اين غزال را بگير . ملك‌زاده اسب بتاخت . او و غزال از ديدهء سپاهيان ناپديد شدند . ملك‌زاده در بيابان بحيرت اندر بود . نميدانست كجا رود . آنگاه دخترى بديد گريان . با او گفت : كيستى و از بهر چه گريانى ؟ دختر گفت : من دختر ملك هند بودم . سوار گشته ، بنخجير شدم . مرا خواب درربود . از اسب به زير افتادم و راه به جائى ندانستم . ملك‌زاده به دو رحمت آورد و او را برداشته ، بخانهء زين گذاشت و هميرفت تا بجزيره‌اى برسيد . دختر از ملك‌زاده درخواست كرد كه او را از زين فروآورد . چون فرود آورد ، ديد كه غولى است بدشكل و مهيب و فرزندان خود را پيش خود ميخواند و ميگويد كه : آدمى فربه از بهر خوردن آورده‌ام . ملك‌زاده چون اين بشنيد ، دل بمرگ نهاد و از بيم جان بر خود بلرزيد . غول گفت : چرا ترسانى ؟ آخر نه تو ملك‌زاده‌اى ؟ چرا بمال پدر از چنگ دشمن بدر نميروى ؟ ملك‌زاده گفت : دشمن من از من جان همىخواهد نه زر . غول گفت : چرا پناه از خدا نميخواهى ؟ ملك‌زاده سر به آسمان كرده ، گفت :
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ
اصرفه عنى انّك على ما تشاء . 3 غول چون اين بشنيد ، از ملك‌زاده بكنارى رفت . ملك‌زاده به پيش پدر بازگشت و حديث وزير با پدر بيان كرد . تو نيز اى ملك ، بگفتهء حكيم رويان دل بنهى ، در كشتن تو تدبيرى كند و