از شرّ او براحت اندر باش و پيش از آنكه او با تو كيد كند ، تو حيلت برو تمام كن . در حال ، ملك يونان ، حكيم رويان را بخواست . حكيم رويان ، حاضر آمد و آستان ملك را بوسه داد و گفت :
خدايگان جهانا خداى يار تو باد * سعادت ابدى جفت روزگار تو باد
بهر كجا كه زنى تيغ دست دست تو باد * بهر كجا كه نهى پاى كار كار تو باد
و باز برخواند :
فخر كن بر همه شاهان كه ترا شايد فخر * ناز كن بر همه ميران كه ترا زيبد ناز
گوى فتح و ظفر اندر خم چوگان تو باد * چون دل محمود اندر خم زلفين اياز
و باز گفت :
انديشه برفتن سمندت ماند * آتش بسنان ديو بندت ماند
خورشيد بهمّت بلندت ماند * پيچيدن افعى بكمندت ماند
پس چون حكيم رويان ، ابيات بانجام رسانيد ، ملك گفت : دانى كه از بهر چه خواستمت ؟ حكيم گفت : لا يعلم الغيب الا اللّه . 4 ملك گفت : ترا از بهر كشتن آوردهام . حكيم ازين سخت در عجب شد و حيران مانده ، گفت : بكدام گناه مرا خواهى كشت ؟ ملك گفت : تو جاسوسى و به قصد كشتن من آمدهاى . پيش از آن كه تو مرا بكشى ، من ترا بكشم . آنگاه ملك ، سيّاف خواست و بكشتن حكيم ، اشارت فرمود . حكيم گفت : مرا مكش كه خدا ترا نكشد . ملك گفت : تا ترا نكشم ، ايمن نتوانم زيست و هميترسم كه با اندك چيزى ، مرا بكشى ، چنان كه چوگان بدست من داده ، مرا از برص خلاص كردى . حكيم گفت : اى ملك ، پاداش نيكوئى من نه اينست . ملك گفت : ناچار بايد كشته شوى . حكيم رويان ، هلاك خويشتن ، يقين كرده ، محزون شد و بگريست و از نيكوئيها كه با ملك كرده بود ، پشيمان گشت و گفت :