تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
بكشى . اكنون غزال از پيش تو جسته . ملك گفت : از پى غزال خواهم رفت تا آن را بدست آورم . پس ملك از پى غزال بتاخت و شاهين بر سر غزال نشسته ، بچشمانش هميزد تا آن‌كه غزال كور گشت و گريختن نتوانست . آنگاه ملك رسيده ، غزال را ذبح كرد و از فتراكش بياويخت . و لكن بسيار تشنه شد . بسايهء درختى آمده ، ديد كه آبى قطره‌قطره از درخت هميچكد ، طاسرا از گردن شاهين بگرفت . پر از آب كرده ، خواست بخورد . شاهين ، پرى بر طاسك زد و آب بريخت . ملك دوباره طاس پر از آب كرد . چنان يافت كه شاهين تشنه است . آب به پيش شاهين گذاشت . شاهين ، پر بر طاسك زده ، آب بريخت . ملك باز آن را پر از آب كرده ، به پيش اسب گذاشت . شاهين پر زده ، آب بريخت . ملك در خشم شد و گفت : نه خود آب خوردى و نه من و نه اسب را گذاشتى كه آب بخورد . پس تيغ بركشيده ، پرهاى شاهين را بينداخت . شاهين باشارت بر ملك بنمود كه بر فراز درخت نگاه كند . ملك بفراز درخت نگاه كرده ، مارى ديد كه زهر از آن مار ، قطره‌قطره ميچكيد . آنگاه از بريدن پرهاى شاهين ، پشيمان گشته و شاهين بدست گرفته ، بمقر خود بازگشت . غزال را بخوانسالار سپرده ، خود بر تخت نشست و شاهين در دست داشت . پس شاهين فريادى بركشيده بمرد . ملك پشيمان و محزون شد .