تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
يك نيكوئى او نخواهد بود . گمان دارم كه تو اين سخن را از رشك گفتى و هميخواهى كه من او را كشته ، پشيمان شوم . بدانسان كه ملك سندباد پشيمان شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب پنجم برآمد

شهرزاد گفت : اى ملك جوان‌بخت

حكايت ملك سندباد

وزير گفت : چونست حكايت ملك سندباد ؟ گفت : شنيده‌ام كه ملكى از ملوك پارس هميشه بنخجير رفتى و تفرج دوست داشتى . و شاهينى داشت كه دست‌پروردهء خود بود و شب و روز ، آن را از خود دور نكردى و طاسكى زرين از براى آن شاهين ساخته و در گردنش آويخته بود كه هنگام تشنگى ، آب از آن طاسك مىخورد . روزى ملك ، شاهين بدست گرفته ، با غلامان بنخجيرگاه