تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
اى بر سر خلق سايهء عدل خداى * بخشودنيم بر من مسكين بخشاى
پس از آن بگريست و گفت : اى ملك ، پاداش من نه اين بود . تو مرا پاداش هميدهى ، چنان كه نهنگ ، صياد را . ملك گفت : چونست حكايت نهنگ با صياد ؟ حكيم گفت : اى ملك ، در زير تيغ چگونه توانم حديث گفت ؟ تو از من در گذر و بغريبى من ببخشاى كه خداى تعالى ، بخشندگان ببخشايد . پس در آن هنگام يكى از خاصان ، پايهء سرير ملك را بوسه داده ، گفت : اى ملك ، ازو در گذر كه ما گناهى از او نديده‌ايم . ملك گفت : اگر من او را نكشم ، خود كشته شوم . از آن‌كه كسى كه تواند چوگانى بدست من داده ، از ناخوشى برص نجاتم دهد ، اين نيز مىتواند كه دسته گلى به من دهد كه من او را بوئيده ، هلاك شوم . مرا گمان اينست كه او جاسوسيست كه به قصد كشتن من آمده . بناچار او را بايد كشت . چون حكيم دانست كه ناچار كشته خواهد شد ، گفت : اى ملك ، اكنون كه بكشتنم آستين بر زدهء ، مرا دستورى ده كه بخانهء خويش روم و وصيّت بگذارم . و مرا كتابيست برگزيده ، او را آورده ، بر تو هديه كنم . ملك گفت : چگونه كتابيست ؟ حكيم گفت : آن كتاب ، سودهاى بسيار دارد . كمتر سودش اينست كه پس از آن‌كه سر ، بريده شود ، ملك آن كتاب را بگشايد و از صفحهء دست چپ ، سه سطر بخواند . آنگاه سر من در سخن آيد و آنچه را ملك سؤال كند ، پاسخ دهد . ملك را از اين سخن عجب آمد و حكيم را بپاسبان سپرده ، جواز رفتنش داد . حكيم بخانهء خويش رفته ، دو روز در خانه همىبود . روز سيم در پيشگاه ملك حاضر گشت . كتابى كهن با مكحلهء در دست داشت . طبقى خواسته ، از آن مكحله ، اندكى دارو بطبق فرو ريخت و گفت : اى ملك ، اين كتاب بگير . چون سر مرا ببرند ، بفرماى كه در همين طبق نهاده ، بدين دارو بيالايند كه خونش باز ايستد . آنگاه كتاب ، گشوده ، بدانسان كه گفتم ، سه سطر بخوان و از سر من آنچه خواهى سؤال كن . ملك ، كتاب بستد و خواست كه آن را بگشايد . ورقهاى كتاب را بهم پيوسته