تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥
شست‌وشوى ، از گرمابه بيرون آمده ، بخسبيد . چون از خواب برخاست ، ديد تنش از ناخوشى پاك گشته ، بسيم سفيد همىماند . شادمان و خرسند گرديد . روز ديگر ، حكيم ببارگاه شد و زمين ببوسيد و به طرف بساط ايستاده ، گفت :
تنت بناز طبيبان نيازمند مباد * وجود نازكت آزردهء گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت تست * به هيچ حادثه شخص تو دردمند مباد
حكيم ، شعر بانجام رسانيد . ملك بر پا خاسته ، او را در آغوش گرفت و در پهلوى خويش بنشاند . پس از آن خوانهاى طعام بنهادند و خوردنى بخوردند و تا پسين بصحبت و منادمت بنشستند . آنگاه ملك ، دو هزار دينار زر و هديه‌هاى گرانبها بحكيم داد . حكيم به خانه بازگشت و ملك ، خرسند نشسته ، بكردار نيك حكيم ، سپاس هميگفت . چون روز ديگر شد ، ملك بديوان برنشست و حكيم نيز ببارگاه آمده ، زمين ببوسيد . ملك ، او را در پهلوى خود جاى داد . چون حكيم خواست بازگردد ، ملك هزار دينار زر با خلعتها و هديه‌ها به دو داد . ملك را با حكيم ، كار بدينجا رسيد . و اما وزير ملك ، مردى بخيل و بدخواه بود . چون بخششهاى ملك يونان را بحكيم رويان بديد ، به دو رشك آورد و بدخواهى او را در دل گرفت و به پيشگاه ملك يونان رفته ، زمين نياز ، بوسه داد و گفت : اى ملك ، بندگان درگاه را فرض است كه ملك را از آنچه ببيند ، آگاه كنند و پندى را كه سودمند است ، باز گويند . ملك گفت : پند بازگوى . وزير گفت : پيشينيان گفته‌اند هركه در عاقبت كارها انديشه نكند ، برنج اندر افتد . من ملك را در طريق ناصواب مىبينم كه بر دشمن و بدخواه خويش ، چندين عطا و بخشش مىكند و ازين كار بسى هراس دارم . ملك چون اين بشنيد ، بهم برآمد و رنگش پريدن گرفت . از وزير پرسيد كه : بدخواه كيست ؟ وزير گفت : حكيم رويان ، دشمن جان ملك است . ملك گفت : چگونه بدخواه است كه بىزحمت معالجت مرا از رنج چنان ناخوشى ، خلاص كرد ؟ اگر من او را انباز مملكت و پادشاهى خود كنم ، هنوز پاداش صد