تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
كنى . پس بعفريت گفت : اكنون كه مرا خواهى كشت ، ترا بنام خداى بزرگ سوگند مىدهم كه راست بگو كه تو با اين هيكل بزرگ درين خمره چه‌طور جا گرفته بودى ؟ عفريت گفت : مگر ترا گمان اينست كه من بخمره اندر نبودم ؟ صياد گفت : تا عيان نبينم ، باور نكنم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب چهارم برآمد

گفت : اى ملك جوان بخت ، چون صياد بعفريت گفت تا عيان نبينم ، باور نكنم ، عفريت ، دودى گشته بر هوا بلند شد و بخمره اندر فرود آمد . فى الحال ، صياد ، مهر بر سر خمره گذاشته ، بانگ بر عفريت زد كه : بازگوى اكنون با تو چه كار كنم ؟ عفريت خواست كه بيرون آيد ، بدر آمدن نتوانست و دانست كه صياد ، او را در زندان كرده و مهر سليمان نبى بر آن نهاده است . پس صياد ، روئين خمره را برگرفته ، بكنار دريا شد . عفريت گفت : چه خواهى كردن ؟ گفت : ترا به دريا خواهم افكند كه تا ابد در آنجا بمانى . عفريت بناليد و گفت : مهر از سر خمره بردار و مرا رها كن كه بپاداش نيكو خواهى رسيد . صياد گفت : دروغ ميگوئى و مثل من و تو ، مثل وزير ملك يونان و حكيم رويان است .