تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
ازين سر از فرمان تو نه‌پيچم . صياد گفت : اى عفريت ، اكنون آخر الزّمانست و سليمان هزار و هشتصد سالست سپرى شده . حكايت خويش بازگوى . چون عفريت ، سخن صياد بشنيد ، گفت : اى مرد ، آمادهء مرگ باش . صياد گفت : سزاى من كه ترا از چنين زندان رها كردم ، اين خواهد بود ؟ عفريت گفت : آرى ترا از مرگ ، چاره نيست . اكنون درخواه كه ترا چگونه بكشم ؟ صياد گفت : گناه من چيست كه بايد ناچار كشته شوم ؟ عفريت گفت : حكايت مرا بشنو . صياد گفت : بازگوى و لكن سخن دراز مكن كه نزديكست از بيم ، جان از تنم جدا شود . عفريت گفت كه : من و صخر الجن ، عصيان سليمان كرده ، بخداى او ايمان نياورديم . وزير خود ، آصف بن برخيا را نزد من فرستاد . او مرا پيش سليمان برد . از من پرستش و فرمان بردارى خواستند . من سرپيچى نمودم . همين خمرهء روئين را بخواست و مرا در اينجا بزندان اندر كرده ، با ارزيز سر آن را بيندود و مهر كرده ، فرمود مرا بدين دريا انداختند . هفتصد سال در قعر دريا بماندم و در دل داشتم كه : هركه مرا خلاص كند ، او را تا ابد از مال دنيا بىنياز گردانم . كسى مرا از آن ورطه خلاص نكرد . هفتصد سال ديگر بماندم . با خود گفتم : هركه مرا رها كند ، گنجهاى زمين را از بهر او بگشايم . كسى مرا نرهاند . چهارصد سال ديگر بماندم . با خود گفتم : هركس مرا برهاند ، او را بهر گونه كه خود خواهد ، بكشم . درين مقاله بودم كه تو مرا بيرون آورده ، مهر از خمره برداشتى . اكنون بازگو كه ترا چگونه بكشم . چون صياد اين را بشنيد ، بحيرت اندر شد و بگريست و او را سوگند داده ، بخشايش ، تمنا كرد . عفريت گفت : بجز كشته شدن ، چاره ندارى . چون صياد ، مرگ را عيان بديد ، گفت :
اى دوستى نموده و پيوسته دشمنى * در شرط تو نبود كه با من تو اين كنى بر دوستىّ تو چو مرا بود اعتماد * هرگز گمان نبردم بر تو كه دشمنى
عفريت گفت : در حيات ، طمع مبند كه بجز مرگ ، چاره ندارى . صياد با خود گفت : تو آدمىزاده هستى و اين از جنّيانست . تو بايد در هلاك اين تدبيرى