كرد كه ماهى بزرگست . خود در آب فرو رفت . بمشقت تمام بيرونش آورد . ديد كه خمره بزرگيست پر از ريگ و گل . چون اينرا بديد ، بحزن اندر پيوسته ، گفت :
فيض ازل به زور و زر ار آمدى بدست * آب خضر نصيبهء اسكندر آمدى
پس خمره را بشكست و دام فشرده به دريا انداخت . پس از زمانى دام بيرون كشيده ، ديد كه سفالى و شيشه شكستهء بدام اندر است . اين بيت برخواند :
بجّد و جهد چو كارى نميرود از پيش * بكردگار رها كرده به ، مصالح خويش
پس از آن سر بسوى آسمان كرده ، گفت : خداوندا ، من بيش از چهار دفعه دام در آب نمياندازم و همين دفعهء چهارم است . پس نام خدا بر زبان رانده ، دام در آب انداخت . پس از زمانى خواست بيرون آورد ، ديد كه بسى سنگين است .
بند دام را بميخ فرو بسته ، خود را به دريا انداخت . به زور و توانائى ، دام را بيرون آورده ، ديد كه خمرهايست روئين كه ارزيز بر سر آن ريخته ، بخاتم حضرت سليمان عليه السلام ، مهرش كردهاند . چون صياد اين را بديد ، انبساط و نشاطش روى داد و با خود گفت كه : سر اين ببايد گشود . پس كارد گرفته ، ارزيز از سر آن روئين خمره دور ساخت و آن را سرنگون كرده ، بجنبانيد كه اگر چيزى در ميان داشته باشد ، فرو ريزد . دودى از آن خمره بيرون آمده ، بسوى آسمان رفت .