صياد را عجب آمد و حيران همىبود . تا آنكه دود در يك جا جمع شد و از ميان دود ، عفريتى بدر آمد كه سر به ابر مىسود . چون صياد ، او را بديد ، از غايت بيم بلرزيد و آب اندر دهانش بخشكيد . اما عفريت چون صياد را بديد ، بيگانگى خدا و پيغمبرى سليمان ، زبان گشوده ، گفت : اى پيغمبر خدا ، مرا مكش . پس
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 21
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢١