تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
زن خود را در خواب بينى ، اين آب را بر وى بپاش . هرآنچه كه خواهى ، همان گردد . پس من آب را گرفته ، بر او پاشيدم و خواستم كه استرى شود . در حال ، استر گرديد و آن استر ، اينست . عفريت را حديث عجب آمد و از استر پرسيد كه : اين حديث راست است ؟ استر ، سر بجنبانيد و باشارت بر صدق كلام او گواهى داد . عفريت از غايت تعجب در طرب آمد و از باقى خون بازرگان درگذشت . چون شهرزاد ، قصه بدينجا رسانيد ، بامداد شد و لب از داستان فروبست . خواهر كهترش ، دنيازاد گفت : اى خواهر ، طرفه حكايتى گفت . شهرزاد گفت : اگر از هلاك برهم و ملك مرا نكشد ، در شب آينده ، حكايت صياد كه بسى خوشتر ازين حكايت است ، گويم . ملك با خود گفت كه : طرفه حكايت ميگويد . اين را نكشم تا باقى داستان بشنوم . چون روز برآمد ، ملك بديوان نشست و كار مملكت بگذرانيد . وقت پسين از ديوان برخاسته ، بحرم سراى شد .

حكايت صياد

شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، صيّاد سالخورده ، زنى را با سه پسر داشت و بىچيز و پريشان روزگار بود . همه روزه ، دام برگرفته ، بكنار دريا ميرفت و چهار دفعه بيشتر دام در دريا نميانداخت . روزى دام برداشته ، بكنار دريا شد . دام در آب انداخته ، ساعتى بايستاد . پس از آن خواست كه دام را بيرون آورد . ديد كه سنگيست . آنچه زور زد ، بدر آوردن نتوانست . در كنار دريا ميخى كوفته ، دام فروبست و خود در آب افتاده ، غوطه خورد . با توانائى تمام ، دام از آب بدر آورد . ديد كه بدام اندر ، خريست مرده . محزون گرديد و گفت : سبحان اللّه ، امروز عجب رزقى نصيب من شد . پس دوباره دام در آب انداخت . زمانى بايستاد . چون خواست بيرونش آورد ، ديد كه سنگين‌تر از نخست است . گمان