حكايت پير و استر
چون حديث پير دوم تمام شد ، پير سيم ، خداوند استر بعفريت گفت : مرا نيز حكايتيست طرفهتر از حكايت هر دو . اجازت ده تا حديث كنم . اگر ترا پسند افتد ، از باقى خون جوان درگذر . عفريت گفت : بازگو . پير گفت : اى امير عفريتان ، اين استر ، زن من بود . مرا سفرى افتاد . يكسال در شهرها سفر كردم .
پس از يكسال بازگشته ، نيمه شب كه به خانه خويش درآمدم ، زن خود را ديدم كه كارهايى ناپسند در پيش گرفته است . چون زن را چشم بر من افتاد ، برخاسته كوزهء آبى گرفت و افسونى برو دميده ، به من بپاشيد . من در حال ، سگى شدم . مرا از خانه براند . من از در بدر آمده ، در كوچه و بازار هميرفتم تا بدكان قصابى رسيده ، استخوان خوردن گرفتم . چون قصاب خواست به خانه رود ، من نيز بر اثر او بشتافتم . چون به خانه رسيدم ، دختر قصاب ، مرا بديد . روى از من نهان كرده ، گفت : اى پدر ، چرا مرد بيگانه به خانه آوردى ؟ قصاب گفت : مرد بيگانه كدامست ؟ دختر گفت : همين سگ ، مرديست كه زنش بجادوئى او را