پرش به محتوای اصلی

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحه 461

پدیدآورندگان:

ص۴۶۱
ساعتى صبر كن تا روز بيايد . پس كان‌ماكان در همان مكان بايستاد . چون آفتاب برآمد ، ديد كه خداوند آزاد ، مردى است بدوى . آنگاه كان ماكان پيش رفت و سلام كرد و بدوى جواب گفت . ولى كان‌ماكان را چون خوردسال و كهن جامه ديد ، حقيرش شمرد و گفت : اى جوان ، از كدام طايفهء