تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥

چون شب نود و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، سپاه مسلمانان بر جنگ روميان صبر كردند تا اينكه شب درآمد . و در نزد ملك شركان جز بيست و پنج تن نماند . روميان با همديگر ميگفتند كه برخيزيد بايشان هجوم آوريم و اگر بغار نتوانيم رفت ، آتش بايشان بيفروزيم . اگر اطاعت كردند و خودشان را بدست ما دادند ، اسيرشان بريم . و اگر بدست نيامدند ، چندان آتش بيفروزيم كه عبرت آيندگان شوند . پس درين رأى متفق گشتند و هيزم بدر غار برده ، آتش بيفروختند . شركان ، هلاكت را يقين كرد . آنگاه سردار ايشان به آن كس كه به آتش افروختن رأى زده بود ، گفت : كشتن اين چند تن جز در پيش روى ملك افريدون روا نباشد . تا اينكه آتش ملك فرو نشيند . تدبير اينست كه اينها را دستگير كرده ، بقسطنطنيه بريم و به ملك بسپاريم . هرآنچه خود داند ، بايشان بكند . پس سپاه و سرهنگان ، فرمان او بپذيرفتند و رأى او بپسنديدند و ايشان را گرفته ، بازوان ببستند و قيد بر پاى ايشان بنهادند و پاسبانان بر ايشان بگماشتند . چون پاسى از شب بگذشت ، روميان بلهو و لعب و طعام و شراب مشغول شدند و به باده گسارى بنشستند . و هريك در جائى ، مست بيفتادند . شركان و برادرش و ساير مسلمانان در قيد بودند . پس شركان به برادرش نگاه كرده ، گفت : اى برادر ، بچه حيله خلاص يابيم ؟ ضوء المكان گفت : اى برادر ، چاره نمىبينم . چون مرغ در قفس افتاده‌ايم . شركان در خشم شد و از غايت خشم ، چنان خميازه كشيد كه زنجير بگسيخت و برخاسته ، كليدهاى قيد را از جيب رئيس پاسبانان بدر آورد و قيد از ضوء المكان و وزير دندان و ديگران برداشت و بايشان گفت : همىخواهم كه سه تن از پاسبانان ، كشته ، جامهء ايشان را بپوشيم و شبيه روميان شويم و در ميان سپاه بگرديم . كه اگر ما را ببينند ، نشناسند .