گرفتار روميان كرد ، بر اسبى سوار شد و با روميان گفت : هميخواهم كه بقسطنطنيه رفته ، در هلاك لشكر اسلام ، حيلتى كنم و گرفتارى ملك شركان و ضوء المكان و وزير دندان و هلاكت يارانشان بازگويم . كه چون اين را بشنوند ، پراكنده شوند .
پس از آن ملك افريدون و ملك حردوب را آگاه گردانم تا سپاه بيرون بياورند و مسلمانان را هلاك سازند و يك تن از ايشان زنده نگذارند . پس آن پليدك تا بامداد برفت . چون روز شد و سپاه بهرام و رستم پديد آمدند ، او به نيستان اندر شد و اسب در آنجا پنهان كرده ، خود بيرون آمد . و با خود ميگفت : شايد سپاه اسلام است كه در قسطنطنيه شكست يافته ، همىآيند . چون نزديك شد ، ديد كه علمهاى ايشان سرنگون نيست . دانست كه شكست نخوردهاند و از گرفتارى ملك خبردار نيستند . پس بىتابانه بسوى ايشان بشتافت . تا خود را بديشان رسانيد ، گفت : اى لشكر خدا ، بشتابيد بجهاد روميان بدنهاد . چون بهرام او را بديد ، از اسب پياده شد و زمين را بوسه داد و گفت : اى مرد خدا ، چه خبر دارى ؟ پليدك گفت : از بدحالى ما مپرس . كه ياران ما چون مال از دير بگرفتند و چهارپايان را بار بستند و خواستند كه بقسطنطنيه بيايند ، ناگاه گروهى جرّار از لشكر روميان پديد آمدند . پس حديث به بهرام فروخواند و ايشان را بترسانيد .
بهرام گفت : اى زاهد ، چه وقت از ايشان جدا گشتى ؟ پليدك گفت : همين امشب جدا گشتهام . بهرام گفت : سبحان اللّه . چگونه تو اين مسافت طى كردى با اينكه عصا بدست و پياده آمدهء ؟ و لكن اين از كرامات تو دور نباشد . كه از اوليا هستى .
پس از آن ، بهرام بر اسب خود بنشست و از آنچه از آن پليدك حيلهگر شنيده بود ، بدهشت و حيرت اندر فرو رفت و گفت : هزار افسوس كه رنج بيهوده برديم و سعى بىحاصل كرديم . پس ناچار به طول و عرض بيابان ، شبانروز هميرفتند تا اينكه سحرگاهان بفراز كوه برشدند . ضوء المكان و شركان را ديدند كه تكبير و تهليل همىگويند . پس روميان را احاطه كردند ، چنان كه سيل ، بيابان را فرو گيرد .
چون روز برآمد ، در پيش روى ضوء المكان و شركان ، زمين بوسيدند . و شركان ايشان را از آنچه در غار گذشته بود ، بياگاهانيد . ايشان ازين كار ، شگفت ماندند .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٤٨