ضوء المكان گفت : اين رأى ناصواب است . زيرا كه از كشتن آنها مبادا كه لشكر ، خبردار شوند و ما را بكشند . رأى وزين اينست كه ازين تنگناى ، بدر شويم .
همگى ، اين تدبير بپسنديدند . چون از كريوه ، اندكى دور شدند ، اسبها ديدند بسته و خداوندان آنها خفتهاند . شركان گفت : بايد هريك از ما اسبى ازين اسبها بگيريم . پس هريك ، يك اسب بگرفتند و از حكمتهاى الهى ، روميان بيدار نگشتند . پس شركان ازين سو و آن سو به قدر كفايت ، اسلحهء جنگ فراهم آورده ، بر اسبها بنشستند و هميرفتند . كه شركان روى بياران كرده ، گفت : ديگر هراس مكنيد . كه خدا پرده بر ما پوشانيد . و لكن مرا رأيى هست و شايد كه صواب باشد .
و آن اينست كه بفراز كوه بر شويم و همه بيك دفعه تكبير بگوئيم و آوازها بكنيم كه : اى روميان ، سپاه مسلمانان برسيدند . چون ايشان مست و مدهوش هستند ، اين را حيله نپندارند و چنان گمان كنند كه لشكر اسلام از هر سو بر ايشان احاطه كردهاند . پس بهمديگر در آويزند و از دهشت خواب و غلبهء مستى ، تيغ به يكديگر بكشند . ضوء المكان گفت : اين رأى ناصواب است و صواب اينست كه ما هيچ نگوئيم و بسوى لشكر خود رويم . زيرا كه چون تكبير گوئيم ، ايشان بيدار گشته ، بر اثر ما بيايند و بما ملحق شوند . آنگاه يكى از ما جان بدر نخواهد برد .
شركان گفت : به خدا سوگند كه اگر بيدار شوند ، باكى نيست و مرا ميل به اينست كه با من موافقت كنيد و يك دل شويد . پس ايشان سخن شركان بپذيرفتند و بفراز كوه برفتند و آوازها به تكبير بلند كردند . كوهها و سنگها و درختان از خشيت پروردگار ، با ايشان تكبير گفتند . روميان ، صداى ايشان شنيده ، بيدار گشتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصدم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون مسلمانان تكبير گفتند ، روميان از صداى ايشان بيدار گشتند و سلاح جنگ پوشيدند و گفتند كه : دشمن روى بما گذاشته . پس يكديگر