تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣

چون شب نودم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون بامداد شد و دليران ، جنگ را آماده گشتند ، ملك افريدون ، سرهنگان لشكر را بخواست و خلعتشان بداد . پس از آن ، لوقا بن شملوط را كه شمشيرش ميگفتند ، پيش خواند اين لوقا بس دلير بود و در بلاد روم چون او مرد در بزرگى جثه و تيراندازى و نيزه گذارى نبود . و منظرى داشت قبيح و عارضش چون عارض خر و شكلش چون شكل بوزينه بود . پس لوقا پاى ملك را ببوسيد و در پيش او بايستاد . ملك گفت : همىخواهم كه با شركان مبارزت كنى و شرّ او را از ما بازگردانى . و گمان ملك اين بود كه عنقريب بشركان دست خواهد يافت . آنگاه لوقا از پيش ملك بازگشت و بر اسبى اشقر سوار شد و با تابعان خود روى بميدان نهاد . و منادى در ميان ايشان ندا هميداد كه : اى امّت محمّد ، از شما كس بيرون نيايد ، مگر سيف اسلام ملك شركان . چون ملك شركان و برادرش ضوء المكان ، لوقا را در ميدان بديدند و اين ندا بشنيدند ، ضوء المكان با برادرش شركان گفت : ترا ميخواهند . شركان گفت : اگر چنين باشد ، بر من گواراتر است . پس شركان مانند شير خشمگين به مبارزت بيرون رفت و اسب بسوى لوقا براند تا اينكه نزديك شد . و نيزه در دستش چون افعى ، لرزان و پيچان بود و اين شعر هميخواند :
روزى كه سمند عزم من پويه كند * دشمن ز نهيب تيغ من مويه كند اينجا به پيام و نامه برنايد كار * شمشير دو رويه كار يك رويه كند
لوقا معنى رجز را ندانست و نيزه بسوى شركان حوالت كرد . شركان ، حملهء او را رد نمود . پس از آن زوبين گرفته ، بسوى شركان بينداخت . چون شهاب ثاقب برفت . مردم فرياد بركشيدند و بشركان بترسيدند . چون زوبين بشركان نزديك شد ، شركان آن را به هوا اندر بربود . مردم از آن جلادت بحيرت درماندند .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 323 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى