كه در مقاتلهء اسلاميان ، يكدله باشند . پس ملك افريدون بآمدن دخترش صفيه و كشته شدن ملك نعمان فرحناك شد . و از ممالك خود ، لشكر بخواست . لشكر روم به فرمان بردارى شتافتند . سه ماه نگذشته بود كه سپاه روم بتمامى گرد آمدند .
پس از آن لشكر فرنگ از فرانسه و نمسه و دويره و جورته و بندق و ساير لشكريان بنى الاصفر 58 حاضر آمدند . چندان سپاه گرد آمد كه زمين بر ايشان تنگ شد و ملك افريدون ، رحيل را فرمان داد . سپاه از قسطنطنيه بكوچيدند . تا ده روز پى در پى ، لشكر همىكوچيد تا اينكه در وادى فراخنائى فرود آمدند .
سه روز در آنجا بماندند . روز چهارم كه قصد رحيل داشتند ، خبر آمدن سپاه اسلام و حاميان امّت خير الانام برسيد . سه روز ديگر در همانجا بماندند . روز چهارم ، گردى برخاست و جهان را فرو گرفت . ساعتى نگذشت كه گرد بنشست و از زير آن تيره گرد ، مانند ستاره ، سنان و نيزهها پديد شد و تيغهاى صيقلى ، درخشيدن گرفت . و علمهاى اسلاميان نمودار گشت و دليران و شجاعان زرهپوش برسيدند . دو لشكر باهم برابر ايستادند و دو دريا بموج برآمدند .
نخستين كسى كه بعرصهء جنگ قدم نهاد ، وزير دندان با سى هزار سوار شامى بود و سرداران ترك و ديلم ، رستم و بهرام با بيست هزار سوار بودند و بر اثر ايشان دليران زرهپوش از طرف درياى مالح 59 درآمدند . تا با وزير دندان ، مقابل ايستادند . و همهء اينها بتدبير عجوز عالم سوز ، ذات الدّواهى بود . زيرا كه ملك افريدون پيش از آنكه بيرون آيد ، نزد ذات الدّواهى برفت و ازو تدبير و علاج خواست . ذات الدواهى با او گفت : اى ملك ، من ترا بكارى اشارت كنم كه از علاج آن ، ابليس عاجز شود .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتاد و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ذات الدواهى گفت : ترا بكارى اشارت كنم كه از علاج