بياراستند . پس ملك ضوء المكان از وزير دندان ، گنجهاى پدر باز پرسيدند .
وزير ، آنچه كه ملك نعمان را زر و سيم و گوهر بگنج اندر بود ، به ملك ضوء المكان عرضه داشت . ملك ، زر و سيم بسپاه داد و وزرا و امرا و بزرگان دولت را خلعت بخشيد . و با وزير گفت : تو در وزارت برقرار هستى . وزير ، زمين ببوسيد و شكر گذارد و ملك را ثنا گفت . پس ملك ، حاجب را فرمود كه : خراج دمشق را نزد من بياور . حاجب ، صندوقهاى زر و سيم و تحف و هدايا را عرضه داشت . ملك آنها را نيز بسپاه بخش كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتاد و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك ضوء المكان ، خراج دمشق را بسپاه بخش كرد و هيچ چيز برجا نگذاشت . و امرا زمين را بوسيده ، ملك را ثنا گفتند و بخيمهها بازگشتند . چون روز ديگر شد ، ملك ، سپاه را به مسافرت مأمور ساخت . سه روز سفر كردند . روز چهارم به بغداد درآمدند . ديدند كه شهر را زيور بستهاند . ملك ضوء المكان بقصر پدر رفته ، بفراز تخت بنشست . وزير دندان و امرا و حاجب دمشق در پيش روى ملك بايستادند . آنگاه نگارنده را بخواست و فرمود كه نامه بملك شركان بنويسد و در آن نامه ، ماجرا را از آغاز تا انجام شرح دهد و در انجام نامه بنويسد : پس از آگاهى بمضون كتاب ، سپاه حاضر گردان و جنگ دشمنان را آماده باش تا خون پدر بخواهيم و ننگ از خويشتن برداريم . پس نامه را پيچيده ، مهر كرد و با وزير دندان گفت : اين كتاب را جز تو كس نتواند برد .
و لكن هميخواهم كه بمهربانى سخن گوئى و بگوئى كه اگر قصد دارد كه در ملك پدر نشيند و من در دمشق ، او را نايب باشم ، مرا آگاه گرداند . كه از اطاعت سرنپيچم . آنگاه وزير دندان بيرون آمد و فرمان ملك را پذيره شد . پس از آن ملك ضوء المكان فرمود كه از بهر تونتاب ، جايگاه نيكو قرار دهند و فرشها