چون شب هشتاد و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ضوء المكان گفت : چون از جهاد بازگردم ، پاداش نيكو به تونتاب دهم . پس ملك شركان از اين سخنان دانست كه خواهرش نزهت الزمان هرچه گفته ، راست بوده است . پس شركان ، نزهة الزمان را پيش خود خواند . و او احوال دختر ، قضى فكان را باز پرسيد . شركان ، خبر عافيت و سلامت قضى فكان را با او بازگفت . پس از آن ، شركان با برادرش ضوء المكان در باب رحيل سخن گفت . ضوء المكان پاسخ داد كه : اى برادر ، به تهيه ذخيره و جيره بايد مشغول شد تا همهء سپاه گرد آيند . پس از چندى ، سپاه از هر سو گرد آمدند . سردار سپاه ديلم ، رستم نام داشت و نام سردار سپاه ترك ، بهرام بود . ضوء المكان در قلب لشكر جاى گرفت و ميمنه بشركان سپرد و ميسره بحاجب ، شوهر نزهت الزمان دادند . و از بغداد روانه شدند و يك ماه هميرفتند تا اينكه ببلاد روم برسيدند . مردم بلوك و اطراف و مزارع و دهكدها گريختند و بقسطنطنيه رفتند . لشكر اسلام را كار بدينجا رسيد .
و اما ذات الدواهى ، چون حيلهها ساختند ، كنيزان را ببغداد آورد و ملك نعمان را فريب داده ، بكشت ، پس از آن ، كنيزكان را با ملكه صفيه به شهر پسرش ملك حردوب برد و با پسرش گفت : چشمت روشن باد كه خونخواهى دخترت ملكه ابريزه را كردم و ملك نعمان را كشتم و ملكه صفيه را نيز آوردم . اكنون برخيز تا صفيه را بقسطنطنيه بريم و ملك افريدون را از ماجرا بياگاهانيم . او نيز جنگ را آماده شود . كه مسلمانان بقتال ما خواهند آمد . پس سپاه جمع آورده و صفيه را برداشته ، عازم قسطنطنيه شدند .
چون ملك افريدون از آمدن ملك حردوب ، ملك روم آگاه شد ، از بهر ملاقات او بيرون آمد و از سبب آمدنش باز پرسيد . ملك حردوب ، او را از كردار مادرش آگاه كرد و آوردن ملكهء صفيه را با او باز گفت و ازو خواهش كرد