تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
بگسترند . پس از آن ملك ضوء المكان بنخجير رفت . چند روز بنخجيرگاه بود . چون بازگشت ، امرا از براى او اسبها و كنيزها پيش‌كش آوردند . كنيزكى از آن كنيزكان را خوش داشت و دل بر او بست و با او ازدواج كرده ، كنيزك از او باردار گشت . چون مدتى بگذشت ، وزير دندان نيز از سفر بازگشت و ملك ضوء المكان را با خبر كرد كه : ملك شركان ميآيد . بايد كه از شهر بيرون رفته ، با او ملاقات كنى . ضوء المكان با خاصان دولت از بغداد ، مسافت يك روزه راه بيرون رفت و در آنجا خيمه‌ها برافراشته ، بانتظار برادرش ، ملك شركان بنشست . بامداد روز ديگر بود كه ملك شركان با سپاه شام پديد شد . ضوء المكان با خاصان ، نزديك رفت . چون چشمش بشركان افتاد ، خواست كه از اسب به زير آيد . شركان ممانعت كرد و سوگندش داده ، خود پياده شد و چند گام پيش آمد . آنگاه ضوء المكان نيز خود را از روى اسب بسوى برادر انداخت و او را در آغوش كشيد . هر دو گريان گشتند و بهمديگر تسلّى دادند و سوار گشتند و همىآمدند تا ببغداد رسيدند . و هر دو برادر بقصر اندر آمدند و آن شب را بروز آوردند . چون بامداد شد ، ضوء المكان بيرون آمده ، فرمود كه سپاه از هر سو جمع آيند و بجهاد ، مناديان ندا دهند . پس بانتظار سپاه نشستند . ولى از هر سو كه سپاه آمدندى ، ايشان را گرامى ميداشتند و زر و سيمشان همىدادند . تا يك ماه بدين منوال گذشت و سپاه ، گروه‌گروه از هر سو بيامدند . پس ملك شركان با برادر گفت كه : حديث خويشتن با من بازگو . ضوء المكان ، ماجرا را بدانسان كه رو داده بود ، از آغاز تا انجام باز گفت و احسانهاى تونتاب را يك‌يك برشمرد . ملك شركان گفت : تا اكنون پاداش نيكيهاى تونتاب را دادهء يا نه ؟ ضوء المكان گفت : چون از جهاد بازگردم ، انشاء اللّه پاداش نيكو بدهم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .