ملك نعمان ، صفيه را نيز ازو گرفته ، نزد ملك افريدون ، پدر صفيه بردم . اينك شما قتال را آماده شويد كه به زودى ملك افريدون بشهرهاى شما لشكر كشد و تنى از شما زنده نگذارد .
چون اين ورقه خوانديم ، دانستيم كه همان عجوز بما حيله كرده . گريان و خروشان شديم و بر سر و سينه زديم . ولى گريه و خروش ، سودى نداشت . پس در ميان سپاه ، اختلاف پديد شد . پارهء از ايشان ترا بسلطنت برگزيدند و پارهء ديگر ميخواستند كه برادرت شركان را به سلطنت بنشانند . تا يك ماه به همان اختلاف بگذشت . پس از آن ما از شهر بدر آمده ، بسوى ملك شركان روانه بوديم . شكر خدا را كه ترا يافتيم . و سبب مرگ ملك نعمان اين بود .
چون وزير ، سخن بانجام رسانيد ، ضوء المكان و نزهت الزمان گريستند و حاجب نيز بگريست . پس از آن حاجب با ضوء المكان گفت : اى ملك ، گريه سودى ندارد . دل قوى دار و عزيمت محكم كن . هركس كه چون تو فرزندى بجا گذاشته ، نمرده است . پس ضوء المكان از گريستن باز ايستاد و فرمود كه تختى بنهادند . بفراز تخت برنشست و فرمود حاجب در پهلوى تخت بايستاد . و وزير و ساير ارباب دولت ، هريك در جاى خويش ايستادند و سپاه از هر سوى ، صف
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣١٦