تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤

چون شب هشتاد و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك گفت : صفيه را با كنيزكان ببر تا تحصيل بركت كند و رجال الغيب از خدا دعوت نمايند كه خدا فرزندانش را بسوى او بازگرداند . عجوز گفت : نكو گفتى . و قصد بزرگ عجوز هم بردن صفيه بود . چون عجوز را هنگام رفتن رسيد ، گفت : اى فرزند ، اكنون نزد رجال الغيب روانه‌ام . صفيه را حاضر گردان . پس در حال ، صفيه را حاضر كرده ، به دو سپرد . آنگاه عجوز به عبادتگاه خود رفته ، كاسهء سر پوشيده و مهر كردهء پيش ملك آورد و گفت : چون غرّهء ماه ديگر شود ، بگرمابه اندر شو . چون از گرمابه بدر آئى ، آنچه درين كاسه است ، بنوش و بخسب كه بمطلوب خويشتن برسى . پس ملك شادان گشت و دست عجوز ببوسيد . و عجوز ، او را دعا گفته ، با كنيزكان و صفيه روان گشتند . ملك ، سه روز ديگر به روزه دارى بنشست تا اينكه ماه بسر آمد . ملك برخاسته ، بگرمابه اندر شد و تن شسته ، از گرمابه بدر آمد و در خلوتگاه بنشست و فرمود كه كس پيش او نرود . پس درها را ببست و مهر از كاسه برداشت . آنچه در كاسه بود ، بخورد و بخسبيد . و ما بانتظار او تا هنگام شام نشستيم . از خلوتگاه بيرون نيامد . گفتيم : شايد از روزهء ديروز و بيدارى دوش و از گرمابهء بامداد ، رنجور گشته و بدين سبب تا حال خفته است . تا روز دويم در همانجا بايستاديم . باز بيرون نيامد . آنگاه بدر خلوتگاه ايستاده ، آوازها بلند كرديم كه شايد بيدار شود . از صداى بلند نيز سودى نشد . ناگزير مانده در بكنديم و ببالين او برفتيم . ديديم كه گوشتش ريخته و استخوانهايش از هم پاشيده . چون اين را بديديم ، محنت ما بزرگ و افزون شد . كاسه را برداشتيم و در گوشهء دستارچه كه سرپوش كاسه بود ، خطى يافتيم كه نوشته بودند : پاداش آن‌كه بدختران ملوك ، حيله كرده همين است . و اگر بخواهيد قضيه را نيك بدانيد ، اينست كه : ملك شركان ببلاد ما آمده بود و ملكه