تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
كرديد . وزير دندان ، تدبير حاجب بپسنديد . حاجب برخاست و وزير دندان و ساير وزرا و امرا بتعظيم او برخاستند . و هريك جداجدا بحاجب ثنا ميگفتند و ستايش هميكردند كه حاجب نزد ضوء المكان ، خدمتگذارى ايشان ظاهر سازد . وزير دندان ، خادمان خود را امر كرد كه پيش رفته ، در يك منزلى بغداد خيمه‌ها برپا كنند . پس حاجب نزد ضوء المكان و نزهت الزمان بيامد و ايشان را آگاه كرد . آنگاه سوار شدند و وزير دندان و لشكريان نيز سوار گشتند و هميرفتند تا بيك منزلى بغداد رسيدند . در آنجا فرود آمدند . وزير دندان اجازت خواسته ، نزد ضوء المكان و نزهت الزمان رفت و ايشان را از مرگ پدر آگاه كرد و بشارت نيز بداد كه مردم ، ضوء المكان را بسلطنت بگزيدند . ايشان بمرگ پدر ، گريان شدند و سبب مرگ باز پرسيدند . وزير دندان گفت : اى ملك ، بدان كه ملك نعمان چون از نخجيرگاه بازگشت و شما را برجا نيافت ، دانست كه به زيارت بيت اللّه رفته‌ايد . در خشم شد و تنگدل گشت . تا شش ماه جستجو ميكرد . اثرى از شما پديد نشد . چون از غيبت شما يك سال درگذشت ، عجوزى كه آثار زهد و صلاح درو پديد بود ، بيامد و پنج دختر خورشيد مثال با خود بياورد . و آن دختران با غايت نكوئى و جمال ، حكيم و اديب و تاريخ‌دان بودند . آن پيره‌زن در پيش ملك حاضر شده ، آستانهء ملك را ببوسيد . ملك چون آثار زهد درو مشاهده كرد ، او را نزديك خود خواند . گفت : اى ملك ، پنج كنيز با خود آورده‌ام كه هيچ سلطانى چنان كنيزها ندارد . كه خداوندان حسن و خرد و ادب و علم و معرفت هستند . ملك ، كنيزكان را حاضر آورد . از ديدن جمال ايشان شادمان گشت و گفت : هريك از شما چيزى را كه آموخته‌ايد ، بازگوئيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هفتاد و هشتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك نعمان با كنيزكان گفت : هريك از شما چيزى از