نعمان بشنيد ، گريان شد و گفت : ملك نعمان را بزهر كشتند و پس از كشته شدن او در ميان مردم اختلاف پديد آمد كه مملكت را بكه سپارند و پادشاهى از آن كه باشد و خلافشان بجدال انجاميد . قضاة اربعه از جنگ منعشان كردند . پس از آن اتفاق كردند كه نكنند جز آنچه قضاة اربعه رأى دهند . پس متفق شدند كه بفرستند نزد ملك شركان و او را بسلطنت بخوانند . ولى جمعى سلطنت پسر دوم او ضوء المكان را ميخواستند كه با خواهرش نزهت الزمان سفر كرده . ولى چون كسى را چند سال است از ايشان خبر نيست ، ناچار ما را بسوى شركان فرستادند .
چون حاجب دانست كه زوجهاش سخن بصدق گفته ، پس ، از مرگ سلطان بسى غمگين شد . و لكن بوجود ضوء المكان بسيار شاد شد . چه او در بغداد بجاى پدرش بسلطنت مىنشست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتاد و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون حاجب آگاه شد كه ضوء المكان بجاى پدرش بسلطنت مىنشيند ، پس حاجب به وزير دندان گفت : قصهء عجيبى است . و بدان اى وزير ، كه خداى تعالى راحتى شما را خواسته و چنان شده كه آرزو داشتيد . چون كه خداوند ، ضوء المكان را بشما برگردانيد و او و خواهرش نزهت الزمان بهمراهى من به خدمت پدر ميشتافتند . چون وزير دندان اين بشنيد ، بسى شاد شد و بحاجب گفت : ما را از حكايتشان بياگاهان و سبب غيبت طولانيشان را بيان نما .
پس حاجب ، حال نزهت الزمان بيان كرد تا جائى كه او را بزنى گرفته بود . و همچنين از قصهء ضوء المكان تا جائى كه ميدانست بگفت .
پس چون حاجب ، گفتار را بپايان رسانيد ، وزير دندان ، شخصى فرستاد ، امرا و وزرا و اكابر را بخواند و بايشان اطلاع داد آنچه را كه اتفاق افتاده بود . پس همگى شگفت ماندند و برخاسته ، نزد حاجب آمدند و در پيش او زمين